سال‌ها قبل در کنار پیشه‌ی معمول درس خواندن، همانند بیشتر هم‌سن و سالان خودم در پی علایق، تلاش بی‌وقفه‌ای برای یادگیری بازیگری تئاتر و بعدها نمایشنامه‌نویسی شروع کردم. در آن دوران به شکلی عجیب و مملو از رویا آینده‌ی حرفه‌ایم را در مسیر تئاتر می‌دیدم و از هر روزنه‌ای، دریچه‌ای رو به دنیای سن، تماشاچی، اپیزود، دیالوگ و ... می‌گشودم. در آن‌ سالها با تمرین و پشتکار جدی و همراهی دوستی که به مرشد من در این وادی بدل شده بود، یقین پیدا کرده بودم که برای این کار ساخته شده‌ام و فاصله گرفتن من و دنیای تئاتر وهم و خیال است و هیچ‌گاه رنگ حقیقت به خود نمی‌گیرد. زمان گذشت و من آن دوست نازنین را که کارگردانی به‌نام و انسانی فوق‌العاده بود، به خاطر مریضی سختی که با آن دست به گریبان بود از دست دادم (از منش والایش در اینجا یاد کرده‌ام).

پس از رفتن او و با کشمکش‌های ناشی از شوک این واقعه تلخ، به یکباره دنیای تئاتر برایم تمام شد و از هرآنچه خاطره آن دوران تلقی می‌شد خودم را رها ساختم. در آن‌ سال‌ها دوست دیگری همبازی و همراهم بود که علاقه‌‌ی وافرش به تئاتر و پشتکارش در این راه، به مرور زبانزد اهالی این حرفه شده بود و از او به عنوان استعدادی تمام و کمال یاد می‌کردند. اتفاقا در آخرین کاری که از نیمه‌های راه رها کردم، باز قرعه به همبازی شدن من و او افتاد و شاید آخرین دیدار ما هم در سالن تئاتر و پس از تمرین اجرا صورت گرفت و من همانجا از جمع گروه خداحافظی کردم و راه خودم را پیش گرفتم.

قریب 13 سال از آن زمان گذشت و من از همه‌ی اعضایی که شاید بارها شبانه‌روز را با آنان درگیر تمرین و اجرا و تحلیل تئاتر بودم و بویژه این دوست نازنین، بی‌خبر بودم تا این که از طریق شبکه اینستاگرام در جریان کاری پرفروش و پرمخاطب از نسل نو تئاتر در سالن استاد سمندریان قرار گرفتم با کمال تعجب چشمم به نام همین دوست قدیمی، در مقام کارگردان افتاد. با جستجویی ساده متوجه شدم که از به‌نام‌های تئاتر این روزها شده و کارهایش مورد استقبال تماشاگران و داوران زیادی قرار گرفته است. فرصت مغتنمی در فاصله‌ی آماده سازی قبل از اجرای گروه‌اش پیدا کردم و با شوقی عجیب مشغول ورق زدن برگ‌های خاطرات آن دوران شدیم.

در میان صحبت‌هایمان متوجه شدم که تحت تاثیر از دست دادن دوست مشترکمان با خود عهد کرده‌ بود که جدی‌تر از گذشته مسیر این علاقه را پیش بگیرد و با جدیت و تمرکز، مسیر حرفه‌ایش را دنبال کند. تلاش کرده بود که هیچ‌گاه تسلیم سختی‌ها و فراز و نشیب‌های این مسیر نشود. زمانی که صحبت‌هایش را می‌شنیدم و آن روزهای پرانرژی و با اراده‌اش را در قامت امروزش تجسم می‌کردم، به قدرت تمرکز و پشتکار انسان‌ها می‌اندیشیدم که چه ناممکن‌هایی را میسر می‌سازد. اندیشه‌ای که همواره و در سال‌های پس از دانشگاه و در محیط‌های مختلف کاری ذهنم را درگیر خود کرده بود و بارها به عنوان معلم، زمانی که راز موفقیت در مدیریت مسیر شغلی را از من جویا می‌شدند، مهم‌ترین قسمت آن را تمرکز و از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر نپریدن، عنوان می‌کردم.

بیشتر اوقات، زمانی که با افراد موفق همکلام می‌شوم، می‌بینم که به راحتی با وزیدن باد مخالفی جهت‌شان را عوض نکرده‌اند و با کوچکترین مشقتی دست‌ از تلاش نکشیده‌اند و آنقدر در مسیر خود مانده‌اند که بالاخره توانسته‌اند به قله‌های آن برسند و از این بابت همیشه به خود می‌بالند. چنین افرادی تسلیم زرق و برق زندگی، شغل، جایگاه و شرایط دیگران نشده‌اند و با شناخت واقعی خواسته‌ها و علایق، تمام داشته‌هایشان را به کار گرفته‌اند تا راه پیش‌رو را هموار کنند و موفقیت را آنگونه که می‌خواهند بسازند و نظاره‌گر افتخار آمیز بنایشان باشند.



تاريخ : ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من

ز من هرآنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ، که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من ...



تاريخ : ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()



تاريخ : ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٢:٥۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

مادر واژه‌ی ناب و ذیقیمی است که وصف حضورش، الهام‌بخش خلق ماندگارترین اثرها بوده است.

مادر گوهر دردانه‌ای است که داشتنش مایه صبر و آرامش و بودنش پشتوانه استقامت در مقابل کوه مشکلات و گرفتاری‌هاست.

مادر به معنای واقعی کلمه، موجب اعتلا و بالندگی انسان‌هایی است که می‌توانند شگفتی‌های بیشماری خلق کنند و به زندگی یکدیگر آسایش و آرامش هدیه دهند.

مادر اسطوره‌ای جاودان در درون قلب انسان‌هاست که محبت و نوازش‌اش راه و رسم زندگی را پیش رویشان قرار می‌دهد و به آینده امیدوارترشان می‌سازد.

مادر تلألو ایثار و ازخودگذشتگی و ترنم حیات، در آسمان پهناور گیتی است.

مادر همان فرشته‌ای است که غبار خستگی‌ها و ناکامی‌ها را از چهره آدمیان می‌زداید و هر لحظه‌‌ی وجودشان را سرشار از کامیابی و شوق می‌نماید.

مادر مظهر مهر و محبت و دوست داشتن و عاشق شدن است و هر لحظه حضورش، تداعی‌گر انسان ماندن و انسانی زیستن.



تاريخ : ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

سالهاست با شعرهای شاعر نامدار و پرآوازه کرد «شیرکو بیکس» مانوسم و هر از گاهی در خلوت خود آن‌ها را زمزمه می‌کنم. شاعری که زمانی سید علی صالحی از او به عنوان امپراتور شعر دنیا نام برد، در طول سال‌ها مبارزه طاقت‌فرسا با رژیم بعث عراق، توانست از راه ترجمه، نقد، داستان نویسی و البته شعر که محوریت قلمش بود، افتخارات زیادی در راه رسیدن به آزادی و کسب شأن و منزلت برای ادبیات ملت‌اش کسب کند. از دست «انگوار کارلسن» نخست وزیر سوئد جایزه جهانی «توخولسکی» را دریافت کرد و در فلورانس ایتالیا، بزرگترین انجمن مدنی به او لقب «همشهری» داد. او که این اواخر در جدال با بیماری در سوئد به درمان مشغول بود، دیروز در سن 73 سالگی درگذشت و گنجینه‌ای ارزشمند از اشعارش را برای دیگران به جای گذاشت.

بازسرایی یکی از اشعار وی توسط سیدعلی صالحی:

بافنده‌ای

تمام عمر

ترنج و ابریشم می‌بافت

گل می‌بافت

اما وقتی مرد

نه فرشی داشت

و نه کسی

که گلی بر گورش بگذارد

 

«روحش شاد و یادش گرامی»



تاريخ : ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ | ۸:٥٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

نغمه ثمینی، نمایشنامه‌نویس- روزنامه شرق پنج‌شنبه ۶ تیر۱۳۹۲ 

فرودگاه بهترین جای دنیاست، به شرط آنکه مسافر باشی و نه مهاجر. مسافر می‌داند که برمی‌گردد، دلش به ریشه‌هایش خوش است، به دوستان و آشنایان، به خانه گرم و نرمش، به آرامشی که بعد از بازگشت در انتظار اوست و بابت همین آرامش حتمی هم خطر می‌کند، تجربه می‌کند و ته جیب‌هایش را درمی‌آورد. مسافر می‌تواند ساعت‌های طولانی ترانزیت را در فرودگاه‌های جهان بنشیند به تماشای آدم‌هایی از ملیت‌های مختلف. مسافر نه اضطرابی دارد و نه دل‌نگرانی خاصی. چمدانش نیامد هم نیامد. چمدان مسافر حامل چند تکه لباس سفری است و وسایل دم‌دستی. نیامد، می‌شود همه را از اول خرید و گذاشت سرجایش. اما وضعیت مهاجر فرق می‌کند. فرودگاه جهنم مهاجر است. می‌داند قرار نیست برگردد. می‌داند ریشه‌هایش را جا گذاشته. نه به زبانش اطمینان دارد، نه به ظاهرش، نه به داشته‌هایش. فرودگاه مکان ‌اضطراب و تردید است برای مهاجر. دلش می‌خواهد زودتر از این جهنم بیرون بیاید و زودتر برود به جایی که باید. چمدان مهاجر همه زندگی اوست. چمدانش هم حامل چیزهایی است که آورده و هم حامل چیز‌هایی که نیاورده. محتویات چمدان‌ مهاجر، تنها دلگرمی اوست. انتظار مهاجر برای آمدن چمدانش سخت دراماتیک‌تر از انتظارمسافر است. من هم در بهشت فرودگاه بوده‌ام و هم در جهنم فرودگاه. در سال‌ها سفر به جاهای مختلف فرودگاه برایم بهشت بود.

خوشی اصلی سفر در فرودگاه بود و نه در مبدا. اما در تابستان سال نود ناگهان مهاجر شدم. برای اولین‌بار در زندگی‌ام چمدانم را برای مهاجرت جمع کردم و نه مسافرت و همان‌موقع بود که دانستم همه‌چیز زمین تا آسمان با گذشته فرق می‌کند. چشم‌هایم را بستم و پریدم میان فرودگاه/ جهنم! مکان محبوبم تغییر ماهیت داده بود. شبیه قبرستان، شبیه مرده‌شوی‌خانه. اینکه بعد چه بر سرم آمد داستان دیگری است، اما همین تجربه دشوار منجر شد به نوشتن اینجا کجاست؟ ایستاده بودم کنار ریل چمدان و مضطرب منتظر آمدن چمدانم بودم. فکرها دیوانه‌وار می‌آمدند و می‌رفتند. چرا اینجا هستم؟ کدام فشار بیرونی، کدام ناکامی اجتماعی، کدام متن‌های درکشومانده مرا واداشته که حالا اینجا باشم؟ در صف کنترل پاسپورت نگاه‌های خیره مسافران را دیده بودم به پاسپورت ایرانی‌ام و ناخودآگاه سعی کرده بودم پنهانش کنم. و حالا این عذاب‌وجدان هم بر همه چیز‌های دیگر آوار شده بود. همان لحظه‌ها بود که برای فرار از موقعیت دشوارم پناه بردم به ایده کوچکی که داشتم و سعی کردم در ذهنم گسترشش دهم. و این گسترش ماه‌ها طول کشید تا آخر پاییز نود که متن نوشته شد...



تاريخ : ۸ تیر ۱۳٩٢ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

فیلم خوش‌ساختار و پر محتوای The Best Exotic Marigold Hotel را دیدم که داستان مسافرت تعدادی پا به‌سن گذاشته‌ی بریتانیایی، به کشور هند بود. فیلم پر از رنگ و لعاب و دیالوگ‌های پرباری‌ست که در خلال حضور این میهمانان و فرایند انطباق آن‌ها با جامعه شلوغ هند، رد و بدل می‌شود.

گزیده‌ای از این دیالوگ‌ها که می‌تواند منشاء دگرگونی و تغییر رویه‌‌ی هر انسانی برای ادامه حیات باشد:

 

  • همه‌چی آخرش ختم به‌ خیر می‌شه ... اگه الان هیچ چیز روبراه نیست، یعنی هنوز به آخرش نرسیده.
  • اولش شما در حال غرق شدن هستید، اما به تدریج متوجه می‌شید که مثل یک موج می‌مونه، اگر مقاومت کنید، غرق می‌شید. اگر شیرجه بزنید و شنا کنید، از اون طرف به سلامت خارج می‌شید.

این یه دنیای جدید و متفاوته که چالش اصلی کنار اومدن باهاشه، نه فقط کنار موندن از آن

  • این یک حقیقته، کسی که ریسک نمی‌کنه، نه چیزی داره و نه به چیزی می‌رسه.

تنها چیزی که ما از آینده می‌دونیم اینه که حتما متفاوت با زمان حال‌مونه، اما شاید از این می‌ترسیم که نکنه آینده‌مون هم مثل گذشته‌مون بشه ...

پس بهتره با آغوش باز تغییرات رو پذیرا شویم. 



تاريخ : ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ | ۱:٠۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

روزنامه اعتماد 14 بهمن ماه، خاطراتی منتشر نشده از سید علی صالحی در مورد احمد شاملو به چاپ رسانده بود که همچون بقیه آثار این استاد فرزانه، حاوی ضرافت‌ها و نکات پرارزشی بود. بخشی از این خاطرات که فاصله دو دیدار ایشان با احمد شاملو را روایت می‌کند از این قرار است:

هفته بعد در صحن دانشکده هنرهای دراماتیک، علی اکبر و یحیی از دور کتاب جمعه را نشانم دادند. نزدیک‌تر، دیدم شاملو با چه احترامی... صفحه نخست! «شال» شعر بی نظیری بود. و بعد خیلی‌ها استقبال کردند و... هفته بعدتر، در محل سه‌شنبه‌های کانون نویسندگان از الف. بامداد بی‌غروب تشکر کردم. کمی ظریف و با حیرت پرسید: «تو چقدر جوانی صالحی!... » و صحبت به درازا کشید، سراغ هوشنگ چالنگی را گرفت و اینکه چه فکر می‌کنی، چرا جنوب و مسجدسلیمان این همه شاعرپرور است. گفتم از فلاکت است. هر کجا فقر بیداد می‌کند، تولید شعر هم بالاست. صبر کرد، نگاه کرد، بعد هم... ساعت تنفس تمام شد، رفت پشت میکروفن و یادم هست از صدای پای فاشیزم سخن گفت و متلکی به یکی از بزرگان کانون... که بیشتر شوخی بود البته: گفت همین طور دارد برای خلق الله قاه قاه گریه می‌کند و... و سالی نرفت که انشعاب و آن حکایت‌ها، و سالی نرفت بعد... که کانون را از درون و بیرون متلاشی کردند. تا سال‌ها بعد و بعد، همان ایام که مجله آدینه تازه به اهتمام سیروس علی نژاد پا به عرصه نهاد و بی‌نظیر بود در آن برهوت. یک روز سرد زمستانی بیژن جلالی سر تا پا زره‌پوش از هراس زمهریر به خانه ما آمد. حرف و شعر و حدیث و حوصله، تا گفت: «صالحی، شاملو هم همین‌جاست، همسایه شما!» گفتم: «می‌دانم.» آن ایام عجیب، زمستان و تابستان، من بیشتر با کلاهی فرودینه تا بال دو ابرو به کوچه و خیابان می‌آمدم. بارها شاملو را دیده بودم، آیدای عزیز را دیده بودم. حتی شیرکو بی کس از سوئد آمده بود گفت:«من میهمان بامدادم، باهم برویم!»گفتم: «وقتش نیست!» و وقتش وقتی رسید که شاملو و آیدا از خیابان پاسداران کوچ کرده بودند «دهکده» ــ فردیس کرج! یعنی سال ها بعد ــ به گمانم 1372 بود، همراه مسعود خیام و دوستان دیگر به دیدن بامداد رفتم. حیرت‌آور است، این بار گفت: «چقدر پیر شده‌یی صالحی.» یادم رفت به نخستین دیدار و جوانی آن سال‌ها، گفتم: «جوانی و پیری تفاوتی ندارند استاد، فقط یک تفاوت کوچک! جوانی می‌آید و می‌رود، اما پیری می‌آید و می‌ماند!» یک لیوانی دستش بود به قدر یک پارچ آب و آن خنده و محبت و خستگی.



تاريخ : ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

شاید بارها شعر زیبایی را که منسوب به امیر فخرالدین محمود بن امیر یمین‌الدین (یا همان ابن یمین) شنیده‌اید و در بسیاری از محافل و جلسات از آن بهره‌ جسته‌اید:

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند

آگاه نمایید که بس خفته نماند

 آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

 آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

آنچه این اواخر برایم جلب توجه کرد، شباهت عجیب این شعر (که در سده هشتم هجری سروده شده است)، با مدلی تحت عنوان "مدل چهار مرحله یادگیری هر مهارت جدید" است که سال‌ها بعد در 1970 نوئل بارچ بسط یافت. این مدل بعدها در بسیاری از منابع علمی، به آبراهام مازلو منسوب شد.

برای تببین موضوع، می‌توان هر یک از مراحل مدل را به بخشی از این شعر زیبا نسبت داد:

 

مرحله اول همان جهل مرکب است که در آن فردی ناشایست، نا آگاه و متوهم در این وادی طی طریق می‌کند و بعید نیست که علیرغم نبود شرایط، تصدی مشاغلی پرطمطراق را یدک بکشد و با خود اینگونه اندیشه کند که علامه دهر است و بی‌ کم و کاست، آسیب بودن و کار کردن در کنار چنین افرادی بر همه آشکار است.

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

مرحله دوم حاوی آگاهی و شناخت از ناتوانی‌ها است و فرد باید برای رفع آن، با اشراف به آن‌ها همت گماشته و چاره‌ای بیاندیشد:

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

در سومین مرحله است که شایستگی‌های فرد و اشراف بر آن‌ها، توامان باعث تعالی و پیشرفت وی می‌شوند:

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

مرحله چهارم خواب غفلت است و بلایی است که شمار زیادی از افراد در موقعیت‌ها و شرایط مختلف کار و زندگی، با آن دست به گریبان‌اند و در سازمان‌ها این مهم تا حدود زیادی بر عهده ماست (جمع منابع انسانی) که با اتخاذ تدابیری به منظور شناسایی و تشخیص شایستگی کارکنان، از طریق مکانیزم‌های مختلف آنان را به شناخت قابلیت‌هایشان رهنمون سازیم:

آن کس که بداند و نداند که بداند

آگاه نمایید که بس خفته نماند



تاريخ : ٩ بهمن ۱۳٩۱ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

می رسد آوای تاریخم به گوش                    کای مدبر جامه‌ی عبرت بپوش

روزگاری پرتو علم و هنر                              در جهان تابیده از این بوم و بر

روزگاری آفتابی بوده‌ایم                              هر سوالی را جوابی بوده‌ایم

گرچه اکنون خسته و فرسوده‌ایم                  روزگاری عرش می‌پیموده‌ایم

هر که جانش حله تحقیق یافت                   هفت گوهر را هفت اقلیم یافت

ما شنیدیم و خودی آراستیم                       در پی این آرزو برخاستیم

جستجو کردیم هفت اقلیم را                      عشقمان می‌داد این تعلیم را

عشق را در جان خود پرورده‌ایم                   هفت گوهر ارمغان آورده‌ایم

هفت جام از هفت ساقی هفت دست         تا رویم از نو به میدان، مستِ مست

باده‌ای رنگین که حیرت آورد                        باده‌ای کز نو به غیرت آورد

این شراب کهنه را از نو بنوش                     چشمه‌ای شو از درون خود بجوش

زنده یاد مجتبی کاشانی



تاريخ : ۸ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

امروز سالروز درگذشت کمدین بزرگ تاریخ سینما چارلی چاپلین (١۶ آوریل ١٨٨٩ – ٢۵ دسامبر ١٩٧٧) است که با فیلم‌های فوق‌العاده‌اش آثار جاودانه‌ای را در ژانر کمدی خلق کرد. اما شاید در این میان، فیلم عصر جدید رویکردی متفاوت‌تر از بقیه داشت و با به چالش کشیدن دنیای مدرن و صنعتی، در پی واکاوی واقعیت‌های تلخ ورود به این عصر برآمد که اثرات و پیامدهای تلخ آن تا به امروز، انسان را در اسارت خود محبوس ساخته است.

فیلم به بیان زندگی صنعتی و سراسر تکراری مردمی می‌پردازد که همچون پیچ و مهره ماشین‌های دست‌ساز خود، گرفتار یکنواختی و انجام فعالیت‌های روزمره و بدون تعقل می‌شوند و در این سرگشتگی، به مرور از ذات و جوهره انسانی خود فاصله می‌گیرند. این مسئله آنقدر هراس چاپلین را در پی داشت که برای گریز از آن همواره به لبخندی سرشار از رضایت روی می‌آورد و علیرغم گرفتار شدن در لابه‌لای چرخ‌دنده‌های ماشین‌آلات غول‌پیکر فیلم، همیشه در تلاش برای انتقال عشق و محبت به مخاطبانش بود.

بر خلاف تصور و باور عامیانه‌ای که از این شخصیت بزرگ سینما وجود دارد، او نیز به مانند اکثر افرادی که می‌خواهند دین و رسالت خود در این اندک زمان عمر را به ادا کنند، دل پرخونی داشت و در بیان ساده‌لوحی و کج‌فهمی مخاطبانش نقل قولی به غایت تلخ دارد:

"افسوس هر چه سعی کردم مردم بفهمند، فقط خندیدند..."

براستی که به قول استاد مرحوم مجتبی کاشانی، کاش خشکسالی نصیب مردم نمی‌شد و در این عصر صنعتی انسان بودن و ماندن رنگ نمی‌باخت و انسان‌هایی اینچنین، می‌توانستند پیام‌شان را به مخاطبانی سرشار از درک واژه‌ها منتقل کنند. مخاطبانی که اگر اینگونه بودند، خود در پی بکارگیری اندیشه برآمده و سرنوشت بهتری را برای این عصر رقم می‌زدند.

 

بخشی از شعر استاد مجتبی کاشانی:

از میان کبود آهن و دود

می‌فرستم به اهل عشق درود

و به هر کس که اهل آزادی است

اهل شورآفرینی و شادی است

و به هرکس که شعر می‌خواند

شعر را شهر عشق می‌داند

حیف شد عاشقی ولی گم شد

خشکسالی نصیب مردم شد

باز باید به فکر عشق افتاد

هدیه شعر را به مردم داد

...



تاريخ : ٥ دی ۱۳٩۱ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

در مطالعاتی پیرامون رابطه تقدیر از کارکنان و ارزش افزوده سازمان‌ها، به اینفوگراف جالبی در سایت globoforce برخوردم که مطالعه آن را به شما نیز توصیه می‌کنم.



تاريخ : ٢٩ مهر ۱۳٩۱ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

یکی از مهم‌ترین موضوعات بر سر راه فعالیت‌های گروهی، عدم تمرکز بر محتوای اصلی کار بواسطه درک متمایز و اهداف غیر همسو در میان اعضای گروه است. این مهم مانع از پدیدار شدن مشخصه‌های تیم شده ادامه کار را دشوار می‌سازد. اما چه مسئله‌ای گریبان گروه‌ها را می‌گیرد که ادامه مسیر را با نواختن سازهای مخالف، نظرات ناهمگون و عملکردهای نامطلوب، دشوار می‌سازد.

شاید کلید طلایی رفع این مشکل، رهایی افراد و اعضای گروه، از مشکلات و گرفتاری‌های شخصی‌شان است که بواسطه فراهم نشدن چنین زمینه‌ای افراد در تلاشند تا با رفع موانع و مشکلات خود و به حداکثر رساندن منافع مدنظرشان از حضور در این گروه‌ها، از رسیدن به هدف اصلی بازمانند.

برای رفع ابهام این مقوله، بد نیست به مثالی برگرفته از فیلم Act of Valor (عمل شجاعانه) بپردازم. در یکی از عملیات‌های سازمان سیا، قبل از عزیمت به ماموریت‌ اعضاء تیم که رفاقت و همگرایی زیادی نیز با هم دارند، در یک مراسم جمع شده و مسئول آنها جملاتی را بیان می‌کند که در نوع خود کم‌نظیر است. محتوای کلی این سخنان اینست که "اگر هر یک از اعضاء، مشکل مالی، بدهی معوق، اختلافی با همسر یا هر یک از اعضای خانواده و نگرانی‌هایی از ماموریت و ... دارد، مطرح کند تا با کمک همدیگر، بتوانیم با توان و امکاناتی که در اختیار داریم، قبل از رفتن این مشکل را رفع کرده و با فکر و روانی آسوده قدم در این مسیر بگذاریم. اگر در ادامه راه این مشکلات را با خود همراه کنیم از وظیفه خطیر و آرمان مشترک‌مان باز می‌مانیم."

شاید تعمیم این مسئله به فعالیت‌های گروهی و سازمانی تا حدی ساده‌انگارانه به نظر برسد ولی اگر نگاهی به جلسات مشترک در سازمان‌ها بیندازیم به سادگی متوجه می‌شویم که دلیل عمده خمیازه‌های طولانی، ارسال پیامک‌ها، بیرون رفتن‌های متعدد از جلسه، دفاع‌های بی منطق از مواضع شخصی، تسویه حساب با لایه‌های مختلف سازمان، عدم تمرکز و پر کشیدن فکر در وادی‌هایی عجیب و غریب، همه و همه نشان از وجود مشکلات و نگرانی‌هایی خارج از موضوع اصلی مورد بحث و هدف مورد انتظار دارد. در این جلسات هر چه بیشتر از تکنیک‌های اداره جلسه بهره‌ می‌گیریم، کمتر به سمت تحقق اهداف و انتظارات سازمان پیش می‌رویم و اگر خواسته‌ای هم محقق می‌شود در بسیاری از موارد با هدف اصلی و تعیین شده فاصله دارد. برای حل مشکلاتی از این دست، شاید استفاده از الگوی الهام گرفته از تیم عملیاتی سازمان سیا، بتواند راهگشا باشد.

یعنی در واقع با طرح مشکلات و گرفتاری‌های اعضای گروه و سعی بر رفع و حل آن‌ها (که البته با فرهنگ خاص ایرانی و مشکلات معیشتی متعددی که این روزها گریبان جامعه را گرفته است، تا حدی غیرممکن به نظر می‌رسد) بتوانیم گام‌های موثری در راستای تمرکز گروه برداریم و با دنبال کردن مستمر هدف، تیمی تشکیل دهیم که از پس نیازهای مشترک اعضاء و رسیدن به آرمان‌های مشخص شده برآید.



تاريخ : ٢۳ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

 

پنج‌شنبه 6 مرداد ماه ساعت 18، خانه هنرمندان ایران میزبان مراسم یادبود استاد حسن کسایی بود. استادی که از دیرباز می‌شناختم و از همان دوران کودکی با شنیدن کارهایش علاقه وافری به موسیقی و ساز نی در وجودم به ارمغان گذاشت. از همان زمان که خبر وداع‌اش را شنیدم، با قلبی اندوهگین مترصد لحظه‌ای بودم تا دیگربار گوش جان به صدای پر نوای سازش بسپارم و ساعاتی را با یاد و خاطره‌اش سپری کنم و چه مجالی بهتر از همراهی با خیل مشتاقانش در مراسمی که به یاد وی برپا کرده‌اند.

محفل با اجرای سهیل محمودی عزیز، رنگ و بویی عارفانه و عاشقانه پیدا کرده بود و هر لحظه از این مراسم سرشار از رحمت و دستی و انس و الفت بود. در این جمع آنچه بیش از همه محفل را زیبا ساخت، حضور خاضعانه استاد منوچهر غیوری بود که 40 سال افتخار شاگردی استاد حسن کسایی را داشتند و در این سال‌ها برای ادای دین و قدرشناسی از ایشان از هیچ کوششی دریغ نکرده‌اند. در گوشه ای از صحبت‌هایشان این همراهی را در جمله‌ای زیبا به این شکل عنوان کردند که "من سال‌های سال است که با نفس استاد کسایی عشق می‌کنم."

اما آنچه بهانه نوشتن در مورد این مراسم یابود شد، تلنگرهای به‌جا و درستی است که این اواخر در مورد همایش‌ها و سمینارهای مختلف در کشور زده می‌شود، یکی از بهترین آن‌ها مطلبی است که دوست عزیزم جناب آقای بینش به زیبایی و با قلمی در خور ستایش نوشته است (+).  با الهام از فضای برگزاری این مراسم یادبود و تجربه حضور در همایش‌ها و سمینارهای مختلف تخصصی و علمی، می‌خواهم چند مورد از تمایزهای این دو دسته را به اختصار عنوان کنم:

  • یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این جمع، حضور افراد از سر عشق و علاقه، نه تکلیف و وظیفه بود.
  • در این جمع برای خوشایند و جلب علاقه هیچ مسئولی - آنچنان که در سایر مراسم‌ها، همایش‌ها و سمینارها معمول است – حرف و صحبتی به میان نیامد.
  • کسی به دنبال الفاظ و کلمات سنگین و بعضاٌ انگلیسی در گفتارش نبود و همه با خلوص نیت آنچه را در آستین داشتند و از دل برمی‌آمد، به جمع ارائه می‌کردند و براستی که چقدر زیبا در دل حضار می‌نشست.
  • شام و نهار و پکیج‌های مختلف محوریت نداشت و اصولاٌ چشم‌داشتی هم به آن نبود.
  • از آفات پاورپوینت و ارائه‌های کپی برداری شده در امان بودیم و هر چه بود از کلمات سخنرانان و تجاربشان نشأت می‌گرفت.
  • تاخیر و توقفی به دلیل دیر رسیدن مسئولین مشاهده نشد و هیچ برنامه‌ای به دلیل سفر استانی مسئولین و یا غیره جابجا نشد.
  • منیت جایی نداشت و کسی به دنبال پرزنت خود نبود. چاپلوسی هم که اصولا با این جمع‌ منافات داشت، چرا که به نظر نگارنده هنرمندان واقعی (آنان که هنوز درگیر درآمدهای هنگفت و وابستگی‌های جناحی نشده‌اند) جزو ساده‌ترین و بی‌آلایش‌ترین انسان‌ها هستند.
  • کسی با دعوت رسمی در این جمع حاضر نبود و برای حضور کسی هم سر و دست نشکسته بودند.
  • و خلاصه هر آنچه بود عشق بود و دیگر هیچ

 

یاد و خاطره قله موسیقی ایران، استاد حسن کسایی گرامی باد.

گزارش تصویری این مراسم



تاريخ : ٧ امرداد ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

یکی از دیالوگ‌های فیلم هیوگو، که این اواخر موفق به دیدنش شدم زمانی‌است که هیوگو خطاب به ایزابل، درست لحظه‌ای که بالای ساختمان ساعت برج ایفل را نظاره می‌کنند عنوان می‌دارد:

 

ماشین‌ها هیچوقت با قطعات اضافی تحویل داده نمی‌شن، می‌دونی که دقیقاً با همون تعداد قطعاتی که نیاز دارن ساخته می‌شن...

... برای همین با خودم فکر کردم از اونجایی که کل جهان یه ماشین خیلی بزرگه...

...نمی‌تونم براش مثل یه قطعه اضافی باشم.

باید دلیلی وجود داشته باشه که من اینجا هستم و این یعنی وجود تو هم در اینجا، باید دلیل خاصی داشته باشه.



تاريخ : ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

 

روز بسیار خوبی را آغاز کرده‌ام؛ چرا که «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی اصغر فرهادی از ایران در هشتاد و چهارمین دوره جوایز اسکار جایزه بهترین فیلم خارجی زبان را از آن خود کرد و این افتخار برای همه ایرانیان از ارزش ویژه‌ای برخوردار است.

اصغر فرهادی پس از دریافت جایزه اسکار گفت: «ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند و گمان دارم خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحالند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند.»

درود بر اصغر فرهادی عزیز و همه عوامل این فیلم که ایران و ایرانی را سربلند کردند.



تاريخ : ۸ اسفند ۱۳٩٠ | ۸:٢۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

دیروز به ناچار و از سر کنجکاوی فیلم 50 دقیقه‌ای بمب خنده مهران مدیری را به تماشا نشستم. فیلمی که بر اساس تعداد دانلودهای اینترنتی و فروش نسخه‌های آن توسط دست‌فروشان در نقاط مختلف شهر،‌ حکایت از تازگی برای مخاطبان داشته‌است، آنهم در شرایطی که در همین ایام قهوه تلخ این کارگردان، روزهای بسیار خوش خود را سپری می‌کند.

اما پس از تماشای فیلم، آنچه برای من و تعدادی دیگر از دوستان به واقعیت مبدل گشت، حکایت از این دارد، که تعداد زیاد دانلودها و فروش‌های چنین مجموعه‌هایی، که در گذشته نیز امثال آن را داشته‌ایم(همچون فیلم اخراجیهای مسعود ده‌نمکی) تنها بواسطه کنجکاوی و فضای پر از تبلیغ رسانه‌ای آنها اتفاق می‌افتد.

قدر مسلم هیچگاه نظرسنجی درست و بدور از غرضی در خصوص میزان جذابیت و سطح کیفی این گونه فیلمها، در میان مخاطبان جامعه ما انجام نشده است، لذا به همین دلیل نمی‌توان به صراحت، پر بیننده بودن آنها را به رضایت‌بخشی آنها ارتباط داد.

ثمره دیدن این کار، که با نام بمب خنده و یک شاهکار هنری از آن یاد می‌شود، برای من و بسیاری دیگر بدون شک، حس تاسف و انزجار از کارگردان و سایر عوامل آن است، که با به سخره گرفتن شعور و درک مخاطبان و توهین‌های آشکار به کرامت و ذات انسانیت، در طمع رسیدن به مقاصد خود به هر شکل ممکن بوده‌اند.

این فیلم با به تصویر کشیدن نهاد خانواده‌ای که به قول سازندگان آن، آماج تهاجم ماهواره قرار میگیرد، عرصه را برای فحاشی و استفاده از الفاظ رکیک و بدور از انسانیت، مناسب دیده‌اند و مخاطب را به بدترین شکل ممکن مورد حمله قرار می‌دهند.

مخاطبی که ناچار است برای مشاهده این مجموعه، آن را در کانون خانواده به نظاره بنشیند، در حالی که کارگردان آن زحمت تعیین و اشاره به گروه سنی مناسب برای دیدن این فیلم را در هیچ جایی به خود نداده ‌است، آنهم از سوی سازنده‌ای که در مجموعه قهوه تلخ به کرات از جان خود مایه می‌گذارد، تا بیننده سراغ نسخه کپی آن نرود.

در نگاهی ساده به این مجموعه، سازندگان با بهره‌گیری از دو بازیگر خردسال در نهاد خانواده نظاره‌گر ماهواره، کوشیده‌اند تا نقش دایه مهربان‌تر از مادر را عهده‌دار شده و این تلقی را بوجود ‌آورند که پدران و مادران با عدم درک و شناخت از آفاتی که می‌تواند خانواده‌شان را تهدید کند، اقدام به ترویج و اشاعه فرهنگ غلط و رفتار نادرست در خانواده می‌کنند.

در حالی که همین جناب مدیری و دیگران به خوبی واقفند که پدران و مادران بیش از هر کسی در تلاشند، تا با بهره‌مندی از تجارب خود، در راستای اعتلای رفتار و کردار درست فرزندان خود همت گمارند و اگر ابزار ارتباطی جدیدی را به درون خانواده خود می‌برند، ابتدا از مثبت بودن کارکردهای آن اطمینان یافته و با درک جامع و کاملی، تلاش می‌کنند تا با استفاده صحیح از آن مسیر رشد و ترقی اعضای خانواده خود را هموار سازند.

بهرحال وجهه و شخصیت هنری آقای مدیری به گواه بسیاری از مخاطبان، با این کار لطمه‌ای جبران ناپذیر دیده است، چرا که با این کار اخیر، در ذهن مخاطبان از ایشان، پارادوکس متناقضی از ادای رسالت هنری از یک سو و نشانه‌روی و سخیف شمردن ماهیت متعالی انسانها از سوی دیگر شکل گرفته است.



تاريخ : ٢٥ دی ۱۳۸٩ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

به لطف یکی از دوستان بخش‌هایی از برنامه تلویزیونیThe Moment Of Truth (لحظه حقیقت)، کانال FOX آمریکا را دریافت کردم. برنامه‌ای که در تیتراژ آن آمده است: مردم برای بردن 500 هزار دلار حاضرند تمامی رازهایشان را برملا کنند. در مورد خود، خانواده، دوستان و زندگیشان.

مسابقه‌ای ساده با 1شرکت کننده، 21سئوال و جایزه‌ای تا سقف 500 هزار دلار، که مضمونی بسیار ساده دارد: صداقت

قبل از برنامه، از افراد توسط کارشناسان 50 سئوال پرسیده می‌شود و توسط دستگاه Polygraph (دروغ سنج) مورد بررسی قرار می‌گیرد و از این 50 سئوال، 21 سئوال برای پاسخ‌های بلی/خیر شرکت کننده مسابقه انتخاب می‌شوند.

این مسابقه 6 مرحله دارد که به ترتیب: برای 6سوال اول ۱۰ هزار دلار، ۵سوال دوم ۲۵ هزار دلار، 4سوال سوم ۱۰۰هزار دلار، 3سوال چهارم 200 هزار دلار، 2سوال پنجم 350 هزار دلار و 1سوال آخر 500 هزار دلار جایزه را، برای صداقت شرکت کننده به ارمغان می‌آورد.

اما یکی از دلایل جذابیت و طیف وسیع مخاطبان این برنامه در دنیا و بخصوص آمریکا، می‌تواند فاش شدن رازهای افراد در مقابل عکس‌العمل‌های مهیج دوستان و عزیزانشان(به عنوان مهمانان ویژه این برنامه)، باشد.

از دیگر جذابیت‌های این مسابقه تلویزیونی می‌توان به موارد زیر اشاره داشت:

o        لحظه‌های واقعی و کم نظیر عشق و نفرت

o        احساس قوی انسان بودن

o        دیدن آدمهایی که مجبورند من واقعیشان باشند

o        هیجان‌ها و کنجکاوی افراد برای شنیدن بلی/‌خیرهای شرکت کنندگان

o        تفاوت فاحش آنچه در درون انسانهاست، با آنچه در ظاهر نشان داده‌اند(در بسیاری از موارد)

o        پی بردن به پیچیدگی شگفت انگیز انسانها

o        متناسب بودن هر طیف از سئوالات با ویژگی‌های خاص شرکت کنندگان

o        سخت و خصوصی تر شدن سئوالات در هر مرحله از مسابقه

به هر حال این مسابقه جذاب تلویزیونی را به تمامی همراهان حوزه منابع انسانی و سایر دوستانی که علاقه‌مند به شناخت بیشتر پیچیدگی‌های و ویژگی‌های نهفته انسانها هستند، توصیه می‌کنم.



تاريخ : ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

سال 85 که کپی فیلم سنتوری به دلیل سرقت اثر،‌ ندادن مجوز و مسائل دیگر وارد بازار سیاه فیلم و سینما شد، من و خیلی‌های دیگر نتوانستیم از وسوسه خرید و دیدن فیلم بگذریم، چرا که کار داریوش مهرجویی بود و بازیگرهای شاخصی همچون بهرام رادان و گلشیفته فراهانی یکی از بیادماندنی ترین نقشهای خود را در آن ایفا کرده بودند.

4 سال گذشت، تا جند روز قبل که در حین خرید از یک مغازه چشمم به CD سنتوری افتاد که توسط موسسه هنرهشتم به بازار عرضه شده بود و جالب اینکه تاریخ صدور پروانه فیلم 23/12/88 خورده بود. بهرحال برای ادا کردن دین خودم به صاحبان اثر مجدداً یک نسخه از فیلم را تهیه کردم و منتظر فرصتی بودم تا بار دیگر به تماشای آن بنشینم.(جالب اینکه روی پک فیلم هم اشاره شده بود که در صورتی که کپی فیلم را قبلاً دیده‌اید، با خرید این CD ضمن ادای دین، به صاحبان اثر از یک CD حاوی پشت صحنه و کلیپ‌های فیلم نیز بهره‌مند شوید.)

دیشب فرصتی دست داد تا در تمام مشغله‌ها برای بار دوم فیلم را نگاه کنم. فیلمی که به بازگویی دردهای جامعه امروز در قالب دیالوگ‌های عالی(ناگفته نماند که تمام دیالوگ‌های علی در خانه مادری به هنگام وارد شدن به مجلس روضه‌ خوانی مادر، در فیلم مجوز دار حذف شده است)، بازی‌های متفاوت(بخصوص بهرام رادان در نقش علی سنتوری) و موسیقی متمایز(صدای زیبای محسن چاوشی در کنار چیره دستی اردوان کامکار، در نواختن سنتور)می‌پردازد.

جامعه‌ای که با قرار گرفتن در حواشی‌های ساخته ذهن انسانها و افراط و تفریط‌های برگرفته از آن، هر روز از کرامت و عظمت انسان، این مخلوق برتر خداوند می‌کاهد و شاید بخش عظیمی از نابهنجاری‌های آن، دور شدن از مفهوم متعالی انسان و انسانیت است که در جوار مسائل دروغین دست نیافتنی می‌نماید.

بهرحال این ساخته استاد داریوش مهرجویی،‌ حرفهای زیادی برای گفتن دارد، حرفهایی که با مخاطب همزاد پنداری می‌کند و جامعه‌ای واقعی و بدور از ایده‌آل های فیلم‌های ایرانی را به تصویر می‌کشد. انسانی را روبروی مخاطب قرار می‌دهد که به دلیل فراز و فرودهای جامعه، همه خصلت‌های ممتازش را به باد فنا می‌‌دهد و در اوج تنهایی با خیل عظیمی از دردمندان همسان خود مواجه در سراشیبی سقوط سیر می‌کند.

قهقرایی که در نهایت، خشونت عاشقانه‌ای جلوی آن را می‌گیرد و پدر برای رهایی فرزند خود از این وادی، به هر ابزاری متوصل می‌شود، تا بتواند به یک تباهی محض، رنگ و لعاب زندگی نو بپاشد.

اگر از داستان و مضمون اثر خارج شویم، تصاویر پشت صحنه نشان از عزم راسخ و وجدان بالای گروه خالق اثر دارد، که در سختیهای زیادی در تلاشند تا معضل بزرگی را تلنگروار با مخاطبان خود به اشتراک بگذارند.

حضور هنرمند ارزشمند همچون اردوان کامکار در کنار داریوش مهرجویی‌، آنچنان حال و هوای این فیلم را غنی کرده است که در کمتر صحنه‌ای از فیلم، طنین لذت بخش ساز سنتور از مخاطب فاصله می‌گیرد و به قول یکی از عوامل فیلم، اردوان سنتور را به شکلی می‌نوازد که کمتر کسی باور می‌کند، از این ساز چنین صدایی به گوش برسد.

در انتهای این یادداشت ناگفته نماند که جای خالی بازیگر برجسته سینمای ایران، گلشیفته فراهانی براستی در آثار جدید سینما کاملاً محسوس است و نبودن وی لطمات جبران ناپذیر را برای فیلمهای ایرانی و علاقه‌مندان این بازیگر فوق‌العاده در پی دارد.



تاريخ : ۱۱ شهریور ۱۳۸٩ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نويسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.