بالاخره روزی رسید که باید تصمیم بزرگی می‌گرفتم. تصمیمی که تأثیر مستقیم، در آینده حرفه‌ایم دارد و تلاش هدایت شده‌ای برای بهتر ساختن وضعیت است. قدم در راهی می‌گذارم که شناخت زیادی در مورد آن ندارم، ولی معتقدم که می‌توانم به بهترین شکل ممکن، آن را بسازم و نظاره‌گر موفقیت‌ها و دست‌آوردهایش باشم.

آنچه مسلم است، همیشه قبل از تصمیمات بزرگ، لحظات به گونه‌ای رقم ‌می‌خورد که سرشار از بیم‌ و امیدهایی‌ست که هر کدام نقش حیاتی ایفا می‌کنند ولی در این برهه، عزمم برای تغییرات اساسی آینده راسخ است و می‌خواهم توان و جوهر وجودم را، بسان رود در مسیر سنگهای ناهموار زندگی و کار جاری سازم.

چه زیبا سروده‌ است هوشنگ ابتهاج:

 

چه فکر می کنی؟

جهان چه آبگینه شکسته ای ست

که سرو  راست هم در او

شکسته می‌نمایدت.

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ

که راه بسته می نمایدت.

زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج،

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی زمرده نیست،

زنده باش.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , از دیگران


تاريخ : ٢٩ آبان ۱۳۸٩ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.