سالها قبل دوست عزیزی را در کنارم داشتم، که لحظات زندگیش به سختی، اما پر از معنا و حقیقت بود. دوستی که در جدال با مرگ،‌ زندگی را آنچنان زیبا یافته بود،‌ که برای جاودانه ساختن خود و زندگیش، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کرد. مبارزه سخت او با مرگ در حالی بود که با قلم فوق‌العاده‌ اش نمایشنامه‌های زیادی نوشت و به کارگردانی آثار ماندگاری پرداخت، در آن سالها حضور او در صحنه تئاتر، درس و انگیزه مضاعفی به همقطارانش می‌داد، تا ارزش ثانیه ثانیه نفس کشیدن خود را بدانند و دریچه نگاهشان را به زندگی تعبیری دیگر گونه ببخشند.

اراده و پشتکارش در جاودانه زیستن، شمع راه بسیاری در آن سالها شد، از جمله خود من که شاید برای همیشه مدیون رهنمودهایش که نه تنها در کلام، بلکه در زیستن و تقابلش با مرگ فراگرفته‌ام، باشم.

بارها به او می‌گفتم، فریدون مشیری شعر اسیر را برای تو سروده است و امید داشتم، در جدال نابرابر سرنوشت او پیروز میدان شود.

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی‌کنم

با تازیانه‌های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر به من تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من

تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می‌پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

ای سرنوشت از تو کجا می‌توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده‌ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ زبندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را

در آن دوران، که همواره روحیه و اراده‌اش را در این نبرد ناگوار می ستودم و تک تک جمله‌ هایش الهام بخش مسیر زندگیم می‌شد، به یکباره تلخی فراق او را چشیدم. دوستی که نه فقط برای من بلکه برای تمامی آنانی که در آن دوران می‌شناختنش، اسطوره جاودانگی و مظهر زندگی بود. آن عزیز سفر کرده آقای "مولود مجیدی" بود که امیدوارم روح بزرگش همواره قرین شادی و حیات جاودانه گردد.

اما پس از آن سالیان دور، آنچه به من جرأت داد تا در دلنوشته‌ای ساده از وی، که براستی هیچگاه از خاطرم دور نشده است، یاد کنم عظمت زندگی فرد دیگری است، که در یک برنامه تلویزیونی به نظاره‌اش نشستم.

آقای "فرزین دارابی فر" نوازنده تار، خواننده، آهنگساز و رهبر گروه موسیقی که در آلمان زندگی می‌کند. نگاهش سراسر شوق و مهربانی است. از شش سالگی با بیماری‌های مختلفی همچون قند، سرع و در این سالها، از دست دادن دو کلیه‌اش دست به گریبان بوده است. بزرگمردی که به دلیل بودن یک شب در میان، کنار دستگاه دیالیز، اکثر زمانهای کار و فکر بر روی آثارش، بر روی تخت بیمارستان سپری می‌شود. کسی که ارزش واقعی زمان، دوستی،‌ محبت و جاودانگی را درک می‌کند و با اعجاز موسیقی پیام‌های ماندگاری را برای مخاطبانش، در گوشه گوشه دنیا به همراه دارد. کسی که در کنار استاد بزرگ موسیقی ایران،‌ محمدرضا شجریان نوازندگی کرده است.

ریتم زندگیش علیرغم کندی جریان مکش و تزریق خون به رگهایش، به کمک دستگاه دیالیز، بسیار تند و فرح بخش است. مدام در حرکت است تا از لحظات پیش رویش، برای مردمی که دوستشان دارد نهایت استفاده را ببرد.

زندگی در لحظه‌های وجودش جاریست و برای مفهوم حقیقی انسان، نمونه ای سرآمد است. دوست دارم بیشتر از او بدانم و ببینم، برایش جاودانه بودن، شادی و عشق را از صمیم قلب آرزو دارم.

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام
اگر چه دستانش از ابتـذال، شکننده‌تر بود.
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است؛
که مزد گورکن،
از آزادی آدمی
افزون تر باشد.
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
باروئی پی افکندن
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد،
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

"احمد شاملو"


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: از دیگران , روز نوشت‌ها


تاريخ : ۱٧ مهر ۱۳۸٩ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.