به تازگی فیلم زیبای بازی تقلید (The Imitation Game) را دیدم که به بیان زندگی آلن تورینگ (با بازی درخشان بندیکت کامبربچ) دانشمند نابغه بریتانیایی که به پدر علم محاسبه نوین و هوش مصنوعی معروف است می‌پرداخت. تورینگی که امروز با ارزش‌ترین جایزه دنیای علوم کامپیوتر به افتخار او نام‌گذاری شده است و بازی تقلید نامی است که وی برای معرفی یکی از اولین نرم افزارها و کامپیوترهای ساخته شده توسط بشر به کار برد.

این فیلم به داستان زندگی تورینگ در جنگ جهانی دوم می‌پردازد، دوره‌ای که آلمان به تاخت و تاز در جنگ و تسخیر و نابودی اروپا مشغول بود و اراده‌ای جلودار آن نبود. در این فیلم داستان رمزگشایی از ماشین‌های کدینگ آلمانی‌ها که به کدهای انیگما معروف است پر رنگ می‌شود، رازی که سال‌ها از آن پرده بر داشته نشد. این ماشین کدینگ پیام‌های محرمانه بسیاری را در سال‌های جنگ منتشر کرد و کسی قادر به رمزگشایی از آن نبود و هر ارتش آلمان با آن رمزها هر روز کشتار بیشتری می‌کرد و قلمرو خود را در اروپا گسترش می‌داد. در این ایام انگلستان سراغ یکی از نابغه‌های ریاضی کشور به نام آلن تورینگ می‌رود و از او برای کدگشایی رمزهای رد و بدل شده ارتش آلمان دعوت به همکاری می‌نماید. تورینگ در تلاشی بی‌وقفه و چالش‌هایی نفس‌گیر بر سر راه پیاده‌سازی ایده‌هایش، موفق می‌شود سرانجام با دستگاه خود که آن را کریستوفر نام‌گذاری می‌کند، مانع از ادامه جنگ و شناسایی رمزهای آلمانی‌ها و در نهایت شکست آنان در جنگ شود. اطلاعات محرمانه‌ی این جریان 50 سال بعد مجوز انتشار می‌یابد و این فیلم بر اساس واقعیت‌های آن دوران ساخته شده است.

اما چرا این فیلم‌ برای من که تمام عمر کاریم در حوزه منابع انسانی و آموزش سپری شده تا این اندازه جذاب و پرمحتوا بوده که در وصف آن شروع به قلم زدن کرده‌ام؟

یکی از موضوعات قابل تامل فیلم ویژگی‌های شخصیتی و رفتاری تورینگ است که وی را فردی باینری و درونگرا نشان می‌دهد، شخصی که بواسطه‌ی تمرکز و درگیری در اعداد و ارقام و دنیای درونش، تا حد زیادی از رابطه ساختن با دیگران باز می‌ماند و در این مسیر توفیق چندانی پیدا نمی کند، هر چند که بعدها بواسطه‌ی توصیه‌های دوست خود، می‌تواند تا حدی در این راه مهارت آموزی کند و حداقل بتواند اعتماد اعضای تیمش را به خود جلب کند. شخصی که در تمام زندگی وظیفه محور و درگیر کارهای خودش بوده و کمترین توجه را به انسان‌های دور و بر خود و نیازهای عاطفی و احساسی آنان دارد. فردی که بواسطه‌ی گرایش‌ها و علاقه به همجنس، مورد غضب بریتانیا قرار می‌گیرد و در آن سالها جرم چنین افرادی بسیار سنگین بوده و در انتهای فیلم و پس از رمزگشایی از انیگما قاضی وی را به دو سال حبس یا به جای آن استفاده از داروهای شیمیایی به منظور از بین بردن غریزه محکوم می‌کند. متاسفانه تورینگ در سال 1952 و در سن 41 سالگی و تنها یک سال پس از آغاز مصرف آن داروها به دلیل فشارهای عصبی متعدد و عوارض جانبی آن دست به خودکشی می‌زند و نابغه‌ای فوق‌العاده در اوج اثربخشی برای بشریت از دنیا می‌رود.

تورینگ در نزدیک‌ترین نقطه به موفقیت مورد آزار و اذیت مافوق‌های خود قرار گرفت که تصور می‌کردند تلاش او بیهوده است و ایده‌هایش ارزشی ندارد و تنها وقت تلف کردن است، چرا که اعتقاد داشتند همان ایده‌های سنتی رمزگشایی دستی انیگما و محاسبه تمامی احتمالات موجود شاید بتواند تا حدی موثر باشد، اما واقعیت غیر از این بود و این رویکردهای سنتی نتوانسته بود تا به آنجا اندک تغییری در معادلات جنگ به بار آورد. اما با همراهی مافوق دیگری و اعتماد او به تورینگ ورق برگشت و او توانست با عملی کردن ایده‌هایش تاریخ‌ساز شود، به گونه‌ای که سال‌ها بعد از مرگ او، ملکه بریتانیا وی را مورد ستایش و تقدیر قرار داد و از رفتار انجام شده با وی اعلام پشیمانی کرد!

در بخشی از متفاوت‌ترین قسمت‌های این فیلم که بی‌ارتباط به مباحث منابع انسانی نیست، شیوه‌ی جذب متفاوت اعضای تیم اوست که با روشی کاملا خلاقانه برای آن‌ سال‌ها، تورینگ سعی می‌کند تا برای پالایش اولیه متقاضیان شغل، جدولی را در روزنامه به چاپ رساند و شرط درخواست برای شغل را حل کردن آن عنوان می‌کند!

حال با این مختصر از فیلم و شخصیت و ماجراهای تورینگ چند سئوال از شما همراهان دارم.

اگر تورینگ قبل از آنکه به تیم رمزگشایی انیگما ملحق می‌شد، به این حکم محکوم می‌شد و نمی‌توانست چنین خدمتی به بشریت کند چه اتفاقی می‌افتاد، تنها بواسطه‌‌ی تفاوتی که با سایرین داشته است؟ بر اساس نظر مورخان با ابتکار آلن تورینگ و رمز گشایی انیگما، حداقل 14 میلیون نفر در جمگ جهانی دوم کمتر جانشان را از دست دادند و جنگ نیز دو سال زودتر تمام شد!

اگر متولیان بکارگماری تیم رمزگشایی، صرفا تورینگ را بواسطه‌ی درونگرا بودن و فقدان مهارت‌های تعامل با سایرین از چرخه استخدام خارج می‌کردند و هرگز وی را بکار نمی‌گرفتند چه اتفاقی می‌افتاد؟ این اواخر با مدیرعاملی آشنا شدم که تنها بواسطه‌ی بعد احساسی و خودابرازی افراد در آزمون MBTI، حتی اگر امتیاز بالای 5 را کسب می‌کردند از بکارگماری و استخدام آنان صرف‌نظر می‌کرد. مطمئنا شما عزیزانی که در واحدهای منابع انسانی مشغول هستید بارها شاهد این گونه قضاوت‌های سطحی شده‌اید، تازه بماند که سئوالات ما حریم شخصی افراد را در جلسات مصاحبه بارها آماج تهاجم خود قرار می‌دهد و با سطحی‌ترین برداشت‌هایی که از منطق و شیوه‌ی رفتاری ما دور باشد و همخوانی نداشته باشد، افراد را از موقعیت‌های شغلی برحذر داشته‌ایم. چه بسا در این میان مستعدترین و احتمالا با پتانسیل‌ترین آنها را، از تیغ قضاوت‌مان عبور نداده‌ایم!

اگر مدیران و مافوق‌های مستقیم تورینگ در همان اواسط پیشرفت پروژه‌ی او به دلیل زمان و منابع تخصیص یافته و دنبال کردن نتایج زودبازده خسته می‌شدند و مانع از ادامه کار وی‌ می‌شدند و در این میان تلاش‌های تورینگ برای ادامه کار راه به جایی نمی‌برد، چه سرنوشتی در انتظار بشریت بود؟ چه تعداد از این مدیران ایده‌کش که اندک صبری برای انجام یک کار موثر و اثربخش ندارند در اطرافتان سراغ دارید؟ مدیرانی که اغلب آتش‌نشان‌اند و به هیچ عنوان تحمل کار ریشه‌ای و اساسی ندارند و تنها برای موفقیت‌های لحظه‌ای دست می‌زنند و حاضر نیستند برای تحقق رویاهای مهم‌تر اندکی صبوری پیشه کنند.

تمامی زوایای این فیلم در بردارنده این مفهوم عمیق است که به سادگی افراد را مورد قضاوت‌ها سطحی خود قرار ندهیم و باور کنیم انسان‌‌ها دنیایی مملو از تفاوت‌های فردی و ویژگی‌های منحصر به فرد هستند و در این مسیر، دیگران را بواسطه‌ی نگاه‌های پیش‌داورانه مورد تهاجم قرار ندهیم.

دیدن این فیلم فوق‌العاده را به همه عزیزانی که هر روزه بواسطه‌ی موقعیت‌های شخصی و شغلی، با چالش‌های قضاوت دیگران دست و پنجه نرم می‌کنند و در تلاش برای بهبود و توسعه مهارت‌های فردی خود در مواجهه با دیگران هستند، توصیه می‌کنم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی , سایر حوزه‌های مدیریت , هنر


تاريخ : ٩ تیر ۱۳٩٥ | ۸:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.