سال‌ها قبل در کنار پیشه‌ی معمول درس خواندن، همانند بیشتر هم‌سن و سالان خودم در پی علایق، تلاش بی‌وقفه‌ای برای یادگیری بازیگری تئاتر و بعدها نمایشنامه‌نویسی شروع کردم. در آن دوران به شکلی عجیب و مملو از رویا آینده‌ی حرفه‌ایم را در مسیر تئاتر می‌دیدم و از هر روزنه‌ای، دریچه‌ای رو به دنیای سن، تماشاچی، اپیزود، دیالوگ و ... می‌گشودم. در آن‌ سالها با تمرین و پشتکار جدی و همراهی دوستی که به مرشد من در این وادی بدل شده بود، یقین پیدا کرده بودم که برای این کار ساخته شده‌ام و فاصله گرفتن من و دنیای تئاتر وهم و خیال است و هیچ‌گاه رنگ حقیقت به خود نمی‌گیرد. زمان گذشت و من آن دوست نازنین را که کارگردانی به‌نام و انسانی فوق‌العاده بود، به خاطر مریضی سختی که با آن دست به گریبان بود از دست دادم (از منش والایش در اینجا یاد کرده‌ام).

پس از رفتن او و با کشمکش‌های ناشی از شوک این واقعه تلخ، به یکباره دنیای تئاتر برایم تمام شد و از هرآنچه خاطره آن دوران تلقی می‌شد خودم را رها ساختم. در آن‌ سال‌ها دوست دیگری همبازی و همراهم بود که علاقه‌‌ی وافرش به تئاتر و پشتکارش در این راه، به مرور زبانزد اهالی این حرفه شده بود و از او به عنوان استعدادی تمام و کمال یاد می‌کردند. اتفاقا در آخرین کاری که از نیمه‌های راه رها کردم، باز قرعه به همبازی شدن من و او افتاد و شاید آخرین دیدار ما هم در سالن تئاتر و پس از تمرین اجرا صورت گرفت و من همانجا از جمع گروه خداحافظی کردم و راه خودم را پیش گرفتم.

قریب 13 سال از آن زمان گذشت و من از همه‌ی اعضایی که شاید بارها شبانه‌روز را با آنان درگیر تمرین و اجرا و تحلیل تئاتر بودم و بویژه این دوست نازنین، بی‌خبر بودم تا این که از طریق شبکه اینستاگرام در جریان کاری پرفروش و پرمخاطب از نسل نو تئاتر در سالن استاد سمندریان قرار گرفتم با کمال تعجب چشمم به نام همین دوست قدیمی، در مقام کارگردان افتاد. با جستجویی ساده متوجه شدم که از به‌نام‌های تئاتر این روزها شده و کارهایش مورد استقبال تماشاگران و داوران زیادی قرار گرفته است. فرصت مغتنمی در فاصله‌ی آماده سازی قبل از اجرای گروه‌اش پیدا کردم و با شوقی عجیب مشغول ورق زدن برگ‌های خاطرات آن دوران شدیم.

در میان صحبت‌هایمان متوجه شدم که تحت تاثیر از دست دادن دوست مشترکمان با خود عهد کرده‌ بود که جدی‌تر از گذشته مسیر این علاقه را پیش بگیرد و با جدیت و تمرکز، مسیر حرفه‌ایش را دنبال کند. تلاش کرده بود که هیچ‌گاه تسلیم سختی‌ها و فراز و نشیب‌های این مسیر نشود. زمانی که صحبت‌هایش را می‌شنیدم و آن روزهای پرانرژی و با اراده‌اش را در قامت امروزش تجسم می‌کردم، به قدرت تمرکز و پشتکار انسان‌ها می‌اندیشیدم که چه ناممکن‌هایی را میسر می‌سازد. اندیشه‌ای که همواره و در سال‌های پس از دانشگاه و در محیط‌های مختلف کاری ذهنم را درگیر خود کرده بود و بارها به عنوان معلم، زمانی که راز موفقیت در مدیریت مسیر شغلی را از من جویا می‌شدند، مهم‌ترین قسمت آن را تمرکز و از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر نپریدن، عنوان می‌کردم.

بیشتر اوقات، زمانی که با افراد موفق همکلام می‌شوم، می‌بینم که به راحتی با وزیدن باد مخالفی جهت‌شان را عوض نکرده‌اند و با کوچکترین مشقتی دست‌ از تلاش نکشیده‌اند و آنقدر در مسیر خود مانده‌اند که بالاخره توانسته‌اند به قله‌های آن برسند و از این بابت همیشه به خود می‌بالند. چنین افرادی تسلیم زرق و برق زندگی، شغل، جایگاه و شرایط دیگران نشده‌اند و با شناخت واقعی خواسته‌ها و علایق، تمام داشته‌هایشان را به کار گرفته‌اند تا راه پیش‌رو را هموار کنند و موفقیت را آنگونه که می‌خواهند بسازند و نظاره‌گر افتخار آمیز بنایشان باشند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی , هنر , سایر حوزه‌های مدیریت


تاريخ : ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.