دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من

ز من هرآنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ، که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هنر


تاريخ : ٢۸ امرداد ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.