زمانه‌ی عجیبی است، روستایی حسرت زرق و برق زندگی در شهر را می‌خورد و شهری در غبطه لحظه‌ای در سکوت و آرامش روستا زیستن، کارمند مدام از این می‌نالد که چرا دنبال کار آزاد را نگرفته و بازاری به فرزندانش مدام گوشزد می‌کند که کارمندی ره رستگاری است. دانشجو ناراحت از اتمام دوران مدرسه است و دانش‌آموز در رقابت برای دانشجو شدن، خردسال در تقلا برای بزرگ شدن و سالمند در آرزوی بازگشت به دوران کودکی، مدیر در حسرت آسایش دوران کارشناس بودنش است و کارشناس در پی مدیر شدن، مهاجر در آرزوی بازگشت به وطن و غرق در رویاپردازی و مقیم در فکر مهاجر شدن، آنکه پشت میز می‌نشیند به دنبال اندکی تحرک و برخاستن است و آنکه در بیرون فعالیت می‌کند، عصبانی از گرما و سرما در رویای پشت میزنشینی است، متاهل از فشار سنگین مسئولیت‌پذیری فغان می‌کند و مجرد در تلاش است تا سریعتر راهی به ازدواج بیابد. ورزشکار از امنیت شغلی‌اش نالان است و شاغل از قراردادهای ورزشکاران و سطح درآمدشان شاخ درآورده...

کلاً عجیب است که هیچ کسی از شرایط خودش راضی نیست و مدام در قیاس با دیگری لحظه‌های زیستن‌اش را تباه می‌کند...

اساساً چه اتفاقی افتاده که مردم زندگی را گم کرده‌اند؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها


تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.