سالها قبل مجری مراسم گرامیداشتی در دانشگاه ملی اراک بودم، مراسمی که خیل زیادی از مشتاقان آن یادواره را در خود جای داده بود.

در آن سالها یکی از شاعرانی، که برای چاپ شعرهایش لحظه شماری می‌کردم و از همان زمان علاقه وافری به وی داشته‌ام استاد سید علی صالحی، شاعر توانمند این مرز و بوم است.

در یکی از شروع‌های مجدد برنامه، شعری از این استاد ارزشمند را که بی‌مناسبت با حال و هوای آن برنامه نبود، خواندم که افراد حاضر را به شدت تحت تاثیر قرار داد.

امروز پس از طی شدن زمان زیادی از آن گرامیداشت و خاطره‌‌های بسیارش، به ناگاه تصمیم گرفتم آن قطعه شعر را با شما به اشتراک بگذارم:

 

ما سه نفر بودیم
دستهامان بی‌سایه
سایه‌هامان بر دیوار
و چشمهامان رو به ردپای پرندگانی
که در اوقات رویاها رفته بودند،
بعد هم اندکی باران آمد

 
ما دلمان برای خواندن یک ترانه‌ی معمولی تنگ شده بود
اما صدای شکستنِ چیزی شبیه صدای آدمی آمد.

سالها بعد، از مادران مویه‌نشین شنیدیم
هیچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباریده بود،

می‌گویند سال ...

سال کبوتر بود.

ما دو نفر بودیم
یادهامان در خانه
خوابهامان از دریا
و لبهامان تشنه
تنها به نام یکی پیاله از انعکاسِ نوشانوش،

بعد هم اندکی باران آمد
ما دلمان برای دیدن یک رخسار آشنا تنگ شده بود
اما صدای شکستن چیزی شبیه صدای آدمی آمد.

سالها بعد،‌ از مادران مویه‌نشین شنیدیم
هیچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباریده بود،

می‌گویند سال ...

سال چاقو بود.

ما یک نفر بودیم
بعد هم اندکی باران آمد ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: از دیگران , روز نوشت‌ها


تاريخ : ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.