یه کارگاه بزرگ و یه خط تولید ممتد و کلی آدم پیر و جوان و ...

سرو صدای زیاد دستگاه‌ها و شکستن قلنج‌شان برای تولید محصول و ...

چند تا ناظر و فورمن و مسئول، برای اطمینان از الزامات و برآورده شدن خواسته‌های سازمان و ...

 

ته ذهن آدم‌ها پر از معادلات و دو دوتا چهارتاهای معمول فیش حقوق و خرید مدرسه بچه‌ها و اجاره خونه و فرش‌های پوسیده و قسط‌های پرداخت نشده و کادوی عروسی فامیل و ...

فکر وعده وعیدها و افزایش بن و حق مسکن و تورم و اضافه‌کاری و ...

امید روزهای خوش صنعت و بهبود معیشت و کلید تدبیر و ...

لابه‌لای همه اینها، چندتا نگاه غضب‌آمیز و چند تا چهره بی‌روح و چند تا دق‌دلی معمول و ...

همهمه عجیب حرف‌ها و دردهای نگفته و دادهای نکشیده و حرف‌های نیمه‌تمام و ...

لبخندهای از سر زور و احترام‌های به ناچار و تسلیم‌های پی در پی و ...

 

کمی آنطرف تر آدم‌هایی خشنود و راضی و با بادی از سر تکبر به غب‌غب و ...

از تراز مثبت مالی می‌گویند و دست‌آورد تغییر فعالیت شرکت از تولید به ساخت و ساز و دلالی ارز و طلا و ...

در وصف رضایت و تعهد و شعف نیروهایشان آمار می‌دهند و از روایی و اعتبار ابزارشان می‌گویند و ...

هر از گاهی به شانه‌های هم می‌زنند و به تدبر و مدیریت‌شان می‌بالند و ...

 

غافل از اینکه، در صنعت این مرز و بوم سالهاست یک اصل، خواسته و ناخواسته جاری است:

"هیس! کارگرها فریاد نمی‌زنند"


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.