دراین روزهای رمضان و در ساعاتی که همه دغدغه خرید وسایل افطار و رساندن خود بر سر سفره‌های پر از طعام دارند، خانمی خوش‌پوش و خوش طینت، سطلی سفید در دست می‌گیرد و در اطراف خیابان پالیزی دغدغه سیر کردن شکم گربه‌های محله را دارد، گربه‌هایی که همه او را می‌شناسند و از دور برایش بی‌تابی می‌کنند.

اهالی می‌گویند کار همیشگی‌اش است و سال‌هاست که در این ساعات غروب با سطل و غذاهای مهیا کرده برای گربه‌ها از راه می‌رسد. چند لحظه‌ای به او خیره شدم، جای تک تک گربه‌ها را می‌دانست و با هر کدام ارتباط عجیبی برقرار می‌کرد. از دوربین‌ها و فلاش‌های عکاسان و کف و تمجید مسئولان و افتتاح و کلنگ‌زنی خبری نبود! اما آنچنان شاد و مسرور کارش بود که گویی با انجام ان انتظار صدها سکه طلا را می‌کشد!

رخساره پر از شعف‌اش در ذهن هر مخاطبی انسانی نیکو و خردمند را حک می‌کرد که تمام فکرش کمک به دیگران است، دیگرانی که حتی همنوع او نیستند. گربه‌هایی که در بیشتر ایام، سیبل چوب و سنگ همین آدم‌ها هستند و از آنان به شدت گریزانند، با چنان اشتیاقی به گرد او حلقه می‌زدند که گویی فرزندانی‌ هستند و از صبح در بی‌تابی آمدن مادر خود مانده‌اند.

در وصف اندیشه و باور این انسان بزرگ‌منش، جز تاملی ژرف و فرد آوردن سر تعظیم چیزی نمی‌یابم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها


تاريخ : ٢٩ تیر ۱۳٩٢ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.