نغمه ثمینی، نمایشنامه‌نویس- روزنامه شرق پنج‌شنبه ۶ تیر۱۳۹۲ 

فرودگاه بهترین جای دنیاست، به شرط آنکه مسافر باشی و نه مهاجر. مسافر می‌داند که برمی‌گردد، دلش به ریشه‌هایش خوش است، به دوستان و آشنایان، به خانه گرم و نرمش، به آرامشی که بعد از بازگشت در انتظار اوست و بابت همین آرامش حتمی هم خطر می‌کند، تجربه می‌کند و ته جیب‌هایش را درمی‌آورد. مسافر می‌تواند ساعت‌های طولانی ترانزیت را در فرودگاه‌های جهان بنشیند به تماشای آدم‌هایی از ملیت‌های مختلف. مسافر نه اضطرابی دارد و نه دل‌نگرانی خاصی. چمدانش نیامد هم نیامد. چمدان مسافر حامل چند تکه لباس سفری است و وسایل دم‌دستی. نیامد، می‌شود همه را از اول خرید و گذاشت سرجایش. اما وضعیت مهاجر فرق می‌کند. فرودگاه جهنم مهاجر است. می‌داند قرار نیست برگردد. می‌داند ریشه‌هایش را جا گذاشته. نه به زبانش اطمینان دارد، نه به ظاهرش، نه به داشته‌هایش. فرودگاه مکان ‌اضطراب و تردید است برای مهاجر. دلش می‌خواهد زودتر از این جهنم بیرون بیاید و زودتر برود به جایی که باید. چمدان مهاجر همه زندگی اوست. چمدانش هم حامل چیزهایی است که آورده و هم حامل چیز‌هایی که نیاورده. محتویات چمدان‌ مهاجر، تنها دلگرمی اوست. انتظار مهاجر برای آمدن چمدانش سخت دراماتیک‌تر از انتظارمسافر است. من هم در بهشت فرودگاه بوده‌ام و هم در جهنم فرودگاه. در سال‌ها سفر به جاهای مختلف فرودگاه برایم بهشت بود.

خوشی اصلی سفر در فرودگاه بود و نه در مبدا. اما در تابستان سال نود ناگهان مهاجر شدم. برای اولین‌بار در زندگی‌ام چمدانم را برای مهاجرت جمع کردم و نه مسافرت و همان‌موقع بود که دانستم همه‌چیز زمین تا آسمان با گذشته فرق می‌کند. چشم‌هایم را بستم و پریدم میان فرودگاه/ جهنم! مکان محبوبم تغییر ماهیت داده بود. شبیه قبرستان، شبیه مرده‌شوی‌خانه. اینکه بعد چه بر سرم آمد داستان دیگری است، اما همین تجربه دشوار منجر شد به نوشتن اینجا کجاست؟ ایستاده بودم کنار ریل چمدان و مضطرب منتظر آمدن چمدانم بودم. فکرها دیوانه‌وار می‌آمدند و می‌رفتند. چرا اینجا هستم؟ کدام فشار بیرونی، کدام ناکامی اجتماعی، کدام متن‌های درکشومانده مرا واداشته که حالا اینجا باشم؟ در صف کنترل پاسپورت نگاه‌های خیره مسافران را دیده بودم به پاسپورت ایرانی‌ام و ناخودآگاه سعی کرده بودم پنهانش کنم. و حالا این عذاب‌وجدان هم بر همه چیز‌های دیگر آوار شده بود. همان لحظه‌ها بود که برای فرار از موقعیت دشوارم پناه بردم به ایده کوچکی که داشتم و سعی کردم در ذهنم گسترشش دهم. و این گسترش ماه‌ها طول کشید تا آخر پاییز نود که متن نوشته شد...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , از دیگران , هنر


تاريخ : ۸ تیر ۱۳٩٢ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.