رشته افکار را مرد میانسال نوازنده‌ای از هم گسیخت. صدای قشنگی داشت و آهنگ‌های پر از خاطره می‌نواخت. خیره و امیدوار به باز شدن پنجره همسایگان بود، اما فارغ از اجابت آنان، کم‌فروشی نکرد و انصافاً سنگ‌تمام گذاشت.

شاید در تمام آنروز کسی جواب بذل شادی‌اش را نداد، شاید خیلی‌ها با آهنگ‌های او ذهن سیال‌شان را در وادی‌های دوری سوق دادند و به روی خودشان نیاورند، شاید هم عده‌ای از سر معاندت با ساز و ترانه اخمی به رویشان آورند و زیر لب غر و لندی کردند، اما هرچه بود او مداوم و از تمام وجود، ساز می‌زد و می‌خواند...

کاش ما آدم‌ها تنها در پی چشمداشت‌ها به هم نیکی و مهربانی نمی‌کردیم، کاش کارمان تنها برای پاداش و خوشایند این و آن نبود، کاش معنایی دوباره به این زندگی‌ پر از ادعا می‌بخشیدیم و کاش...

شاید اینگونه اگر می‌زیستیم، بهره بیشتری هم می‌بردیم...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها


تاريخ : ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.