دیروز آخر وقت بود که از بهار جنوبی یک پکیج گرمایشی گرفتم و به دلیل عجله‌ای که مغازه‌دار در تعطیلی مغازه داشت، مجبور شدم آن را به گوشه‌ه‌ای از پیاده‌رو انتقال دهم تا پس از جابجایی ماشین، آن را در صندوق قرار دهم. به محض برگشتن سمت پکیج، نوجوانی با اطمینان سراغم آمد و گوشه کارتن را خم کرد تا آن را بردارد، در یک لحظه ذهن آشفته و زخم خورده من، فرمان داد که شاید قصد بردن آن را دارد و یا فکر می‌کند من آن را از مغازه‌شان برداشته‌ام یا پول آن را نداده‌ام و خلاصه همه افکارم از این دست بود که با لحنی ناراضی، گفتم "کجا می‌خوای ببری"، سریع برگشت و گفت "می‌خواستم کمک‌تان کنم تا کارتن رو ببرید تو ماشین"، در یک لحظه آنگار آب سردی بر سرم ریخته شد. پس از کلی عذرخواهی و پوزش از رفتارم، دیدم که باز با اطمینان خاصی گوشه کارتن را گرفت و آن را تا سمت ماشین آورد.

تا پاسی از شب، ناراحت و پریشان از کرده خودم، در این اندیشه بودم که چه اتفاقی افتاد که من نتوانستم حسن نیت این جوان را تشخیص دهم و بر خلاف تصور وی، واکنش نشان دادم؟ کاش می‌شد با دیدن رفتارهایی بیشتری از این دست، پیش‌داوری‌ها به کل از ذهن ما رخت برمی‌بست.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ٢٩ آبان ۱۳٩۱ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.