شامگاه دوش در پی امر تندرستی به اندرون باشگاهی وسیع دخول نمودیم. در فرجام نفس‌های پرشماره، به سبب تلاش طاقت فرسا در امر آب نمودن چربی‌های شکم و اطراف آن، به واپسین لحظات ورزشمان رسیدیم، جایی که مقرر بود به مانند گذشته برای برگشتن به اوضاع ماقبل شروع(همانا سرد نمودن بدن) اندکی حرکات نسبتاً موزون عرضه داریم، لیکن به ناگاه شمارش ارقام جناب مربی به سرفه‌های مکرر انجامید و در همان لحظه (چند اپسیلونوم ثانیه) نفس تمامی دلیر مردمان تن ساز، به شماره افتاد.

هر یک از همقطاران عرصه حفظ سلامت با گرفتن گلو و سد کردن منافذ ورود هوا به اندورن شش‌های مشتاق دریافت هوا، به مفرهای تعیین شده در اطراف هجوم برده و در یک لحظه، سالن سرشار از تهی بودن شد.

سمفونی زیبای سرفه‌ها در رنگ قرمز چشمان مشتاق آن مردمان وصف نشدنی است.

القصه فراموش کردم که بگویم، آوردگاه ورزش ما در بر گیرنده سه سالن معظم(آمادگی از برای جسم، ساختن تن و فوتبال اندرون سالن) است، که در برآوردی سر انگشتنی، قریب 120 تن در آن به فعالیتی سازنده می‌پرداختند.

در لحظه‌ای که معروض داشتم دیدن آن همه در حیاط با لباسهایی اندک، اندامی به عرضه درآمده و عجول برای کشف حقیقت، سرشار از لطف بود.

اما دلیل این داستان تلخ(توأم با تبسم)، از این قرار بود که گویا تعدادی از تماشاگرنماهای فوتبال اندرون سالن(شما بخوانید 2 نفر) با هم گلاویز و غافل از حضور مأموران عزیزتر از جان(با مضرب هوش بسیار بالا) اندکی فحش نثار هم نموده‌اند.

در پی آن برای تفرق آن دو تن ایده‌ای بسیار خلاقانه به مخیله یکی از آن دوستان(وقتی که ما می‌خوابیم آن عزیزان بیدارند) دخول می‌کند و ایشان با حرکتی برگرفته از فیلم‌های آن ور آبی، افشانه‌ای از فلفل و گازهای عجیب و غریب را بر صورت دوستان درگیر خالی می‌کنند، غافل از وجود کانالهای متعدد آمد و شد هوا و محیطی از هر سو بسته، که پس از این واقعه افشاندنی، کانالهای عزیز نیز قبول زحمت کرده و آن گازهای تند و سوزان را به حلق عزیزان معتاد نشده(ورزشکار) می‌سپارند.

بنده با دیدن چهره خندان آن عزیز مأمور که با شجاعتی وصف ناشدنی، موضوع رخ‌ داده را در حضور جمع کثیری از بازماندگان از ورزش، تعریف می‌نمود ناخودآگاه حالتی دلپیچه‌وار، توأم با تهوع از فهم آن عزیز برایم پیش آمد.

آخرالامر، آن جمع چاره‌ کار در این دیدند، تا با دهانها و دماغهایی پوشیده از لباسهای بالا زده عرق‌اندود به اندرون بر‌گشته، با سرعتی غیر قابل باور لباسهای خود را از مدخل کمدها بیرون کشیده و به حیاط آن مجموعه معظم درآیند و در همانجا عریان شده و مجدد ملبس شوند.

روایتی که در بالا قرائت نمودید، همه و همه مرهون مجاهدتها و شاهکار بی‌بدیل آن عزیز با مضرب هوشی فوق تصور بود، که اسباب حالات بحرانی روحی را برای رفتگان خود فراهم ساخت.

حال سئوال بنده اینست، که چگونه می‌توان در کلاسهای نگرش از نوع سیستماتیک، از این خلاقیت جاودانه سخن نراند؟


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , لطافت طبع


تاريخ : ٧ شهریور ۱۳۸٩ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.