زندگی رسم عجیبی دارد، به راحتی و در یک آن از بین می‌رود، نمی‌توانی منتظر روزهای بهترش بمانی، چرا که از فردایش خبر نداری و بقایش همیشه توأم با تردید است.

در این بازه کوتاهی که زندگیش نام نهاده‌اند، هر کس راه و شیوه‌ای را برای گذراندنش برمی‌گزیند، یکی تمام آن را صرف جاه طلبی‌ها و خودخواهی‌هایش می‌کند، دیگری در همه لحظات به فکر دست گرفتن‌ها و یاری رساندن‌هاست. یکی همیشه آیه یأس و نومیدی سر می‌دهد و از زمین و زمان می‌نالد، دیگری سرشار از واژه زندگی‌ست و امید را در جان خود و روح دیگران می‌دمد. یکی عزا و ماتم می‌گیرد که چرا به این بازی دعوت شدن است، دیگری شاد و سرزنده تا آخرین دقایق مشغول رقص و شادمانی است.

هر چه هست و به هر گونه‌ای سپری شود، از آن ماست و باید از تک‌تک ثانیه‌هایش بهره ببریم. لحظات زندگی‌کردنمان را به آینده‌ای که در موردش هیچ نمی‌دانم واگذار نکنیم، شاید آن روز هرگز فرا نرسد. پس تا می‌توانیم در این اندک لحظات دست یافتنی، محبت و عشق را نثار کنیم و تلاش کنیم تا هر آنچه تصویر از ما در یادها می‌ماند، مملو از تبسم و محبت باشد.

بهانه این دل نوشته حس عجیب و غمناکی است که امروز دارم. شوک از دست دادن عزیزی که همه لحظاتش با لبخندهای بزرگ منشانه‌ای توأم بود، تلنگری بر پیکره اندیشه‌ام وارد آورد، که به گمانم در روشن شدن مسیر زندگی کمک بزرگی برایم خواهد بود. روحش شاد، یادش گرامی.

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته
زورق به گل نشستهای است زندگی؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای است زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم‌چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود

تو از هزاره‌های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه‌های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای است
که سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه، بسته می‌نمایدت

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی است این درنگِ درد و رنج

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

(هوشنگ ابتهاج)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: از دیگران , روز نوشت‌ها


تاريخ : ۱ شهریور ۱۳۸٩ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.