ناصر حجازی اسطوره فوتبال این مملکت، در ساعت ۱۰:۵۵ امروز (۲ خرداد) پس از مدتی که از بیماری سرطان ریه رنج می‌برد، در بیمارستان کسری در تهران درگذشت. حجازی از یک سال و نیم پیش با این بیماری مهلک دست و پنجه نرم می‌کرد و جمعه در حین تماشای بازی استقلال و پاس دوباره بیماری‌اش عود کرد و به بیمارستان منتقل شد.

ناصر حجازی در ۲۸ آذرماه سال ۱۳۲۸ در محله آریانا ( مالک اشتر) تهران بدنیا آمد. وی در تیم های نادر،‌ شهباز و استقلال عضویت داشت و افتخارات فراوانی را در پست دروازه بانی و همچنین مربی برای فوتبال کشورمان به ارمغان آورد.

وی در سال ۱۹۷۰ میلادی با تیم استقلال تهران فاتح جام باشگاه های آسیا شد و در سالهای ۱۹۷۲ و ۱۹۷۴ به ترتیب قهرمان جام ملتهای اسیا و بازیهای اسیایی همراه با تیم ملی فوتبال ایران شد. همچنین حجازی در بازیهای المپیک ۱۹۷۶ مونترال (کانادا) عضو ثابت تیم ملی بود و در جام‌جهانی ۱۹۷۸ آرژانتین نیز از دروازه تیم کشورمان محافظت می‌کرد.

حجازی به عنوان مربی در تیم هایی چون محمدان بنگلادش، ماشین سازی تبریز، سپاهان اصفهان، استقلال رشت، استقلال اهواز، نساجی مازندران، شهرداری کرمان، بانک تجارت تهران و استقلال تهران فعالیت کرد.

ویژگی‌ها و خصوصیات بارز این مرد ارزشمند و محبوب همیشه برایم قابل احترام بوده ‌است.

همسر ناصر حجازی می‌گوید:

"لحظه به لحظه، تجربه کردم مردی را که هرگز جلوی کسی سرخم نکرد، خم نشد و برای یک لقمه نان چرب تر پشت دوتا نکرد و بدین شکل در دل مردم خلق شد"

روحش شاد و یادش گرامی

---------------------------------------------------------------------------------------------

حجازی رفت و آسمانی شد. رفت و حالا عکسش شده قاب روی دیوار.
قاب عکسی برای تداعی «دستان» و «زبانی» که یک عمر درد تحمل کردند اما برای تعظیم، به کار نیفتادند. او رفت. ماند خاطره سری که خم نشد تا بر دستان اعلیحضرت بوسه زند. ماند خاطره سیلی از سر خشمش بر صورت ژنرال شاهنشاهی که سرنوشت قبل از انقلابش را برای خود و همسرش، تلخ رقم زد.

او رفت و ماند خاطره مردی که پس از انقلاب تکفیرش می‌کردند چون مدام صورتش را اصلاح می‌کرد و کراواتش را همیشه بر گردن می‌بست. او که عادت نداشت از عقاید مذهبی دستاویزی بسازد برای رسیدن به پله‌های بالاتر...

 «خوب یا بد، من عادت دارم حرفم را رک بزنم. عادت ندارم مجیزگو باشم...»

شاید هنوز یک ماه نگذشته از روزی که این جمله‌اش را شاید برای دهمین بار برایمان تکرار می‌کرد. ده بار برای ما و شاید هزاران بار برای همسرش، آتیلا، آتوسا، سعید و همه خانواده حجازی.

قصه تکراری سالهای تلخ حذف از تیم ملی به بهانه قانون عجیب 27 ساله‌ها، حسرت برگه‌ای که برای سیمای ظاهری‌اش امضا نشد تا او بماند و غم تلخ همیشگی سوختن فرصت بازی در منچستر انگلیس.

دهه 60 و سفر طولانی به شبه جزیره هندوستان. سفر طول دراز برای اثبات توانایی. رفتن برای خالی نماندن سفره از روزی. رفتن به هند و بنگلادش برای خوردن نان دسترنج خود، برای مردی که برای دست‌هایش تبعید شده بود.

او که هیچ وقت خاموش نماند و همیشه نالید. از زشتی‌های فوتبال گفت و به زمین و زمان تاخت تا نشان دهد از عقایدش عقب نمی‌نشیند. درست یا غلط، او حرفش را می‌زد و زیر بار زور هم نمی‌رفت ... و نرفت.

خواه بهای این لجاجت، حذف از تیم ملی باشد، سوختن شانسش برای بازی در منچستر یونایتد، محرومیت از کار در لیگ ایران و یا حتی ممنوع‌التصویری برای گفتن از درد نان مردم ایران.

او ماند و گفت و تا روز آخر گفت . گفت غمم از درد بیماری نیست که عقاب را غم مرگ، ملالی نیست. مرگ، او را فرصتی ست برای پرواز. رفتن و رهایی از غم دیدن کلاغ‌های در حال پرواز.

او رفت و حالا قاب عکسش مانده در دست، یا آویزان روی دیوار.

ناصر حجازی ، از 18 ماه قبل مقاومتی جانانه داشت با بیماری سرطان ریه ، دردی جانکاه که  تا توان داشت برابرش جنگید اما سرانجام دقایقی قبل در بیمارستان کسری تهران، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

منبع: خبرآنلاین

-------------------------------------------------------------------------------------------


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها


تاريخ : ٢ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.