حکایت جالب و در عین حال ناراحت کننده‌ای را از زبان یک راننده، که فرد بسیار محترم و خوش‌لحنی بود شنیدم، که مناسب دیدم تا با شما به اشتراک بگذارم.

و اما این داستان جالب از این قرار است:

حوالی ساعت 10 صبح بود که یک فرد بسیار شیک و مرتب، با تعداد زیادی پرونده زیر بغل، ازم پرسید:

"آیا دربست ساعتی کار می‌کنید؟"

من هم در پاسخ گفتم:

"چرا که نه، ساعتی 6000 تومان می‌گیرم، شما هر جا که خواستید می‌ریم".

توافق کردیم که تا ساعت 5 بعداز ظهر 40000 تومان بگیرم و به مسیرهای مختلفی که مد نظر ایشان بود حرکت کنیم.

راه افتادیم و ابتدا به حوالی میدان هفت‌تیر رفتیم، که مدارک و پرونده‌ها و همچنین کاپشن خود را روی صندلی عقب گذاشت و پیاده شد و حدود 20 دقیقه بعد برگشت.

در این فاصله من نگاهی به مدارک انداختم، پوشه‌های زیادی که مهر دفتر اسناد رسمی روی آنها بود، روی صندلی عقب ماشین گذاشته شده بود و من به خیال این بودم، که لابد فرد بسیار مهمی رو سوار کردم.

موقع سوار شدن، ناراحت بود از اینکه اینها چرا پول خرد ندارند و من برای پرداخت 6000 تومان، ناچار شدم اسکناس 10000تومانی بدم و بیام.

خلاصه مسیرهای زیادی رو با هم رفتیم و من هم، هر دفعه با اطمینان بیشتری منتظرش می‌ماندم.

نزدیکای ساعت 5 شده بود که گفت، باید یه سر بریم پاساژ تندیس(تجریش). اونجا که رسیدیم، اصرار داشت که ماشین رو تو پارکینگ ببریم تا مشکلی پیش نیاد. از من هم خواست همراهیش کنم، تا داخل پاساژ یه سری کار رو انجام بده و پول من را هم از مغازه‌اش برداره. پرونده‌ها توی ماشین ماند و من گفتم که اینها را هم ببریم، ولی گفت که نیاز نیست چون تا برسیم بالا، از شاگردم می‌خوام اونها رو بیاره.

بهرحال در طبقات بالای پاساژ داخل یک مغازه شیک شد، که پس از مدتی صحبت کردن با کسایی که داخل مغازه بودند، بیرون اومد و یه ژورنال کیف و کفش چرم رو بهم داد و گفت:

"خسته شدی بیا بریم کافی‌شاپ پاساژ چیزی بخوریم".

من هم با کمال ادب دعوتش رو پذیرفتم. نشستیم و کلی خوردنی برای من و خودش سفارش داد. یک نگاهی به ته پاساژ کرد و با تعجب گفت:

"چرا این بچه‌ها پول رو نیاوردند؟"

سپس بلند شد و رفت سمت اون مغازه، من که یه ذره دچار تردید شده بودم از یکی از پرسنل کافی‌شاپ پرسیدم:

"جناب این آقا رو می‌شناسید؟"

ظاهراً مغازه‌اش همین ته پاساژه، که برگشت به من گفت:

"من تازه اومدم و هنوز خیلی‌ها رو نمی‌شناسم".

زمان زیادی سپری شد و خبری ازش نشد، از گارسون خواستم صورتحساب رو بیاره، که با کمال تعجب رقم 37500 تومان رو دیدم، بالاخره بالاشهره و قیمتها دو سه برابر. پرداخت کردم و رفتم سمت مغازه، داخل شدم و گفتم:

"قربان صاحب مغازه رو می‌خوام"

مغازه‌دار گفت:

"بفرمایید امرتون؟"

گفتم:

"منظورم همون آقایی بود که (مشخصاتش رو دادم) چند ساعت قبل اومد داخل

مغازه دار گفت:

"آها، اومده بود می‌گفت قراره چند تا مهمون خارجی برام بیاد، که تمایل به خرید صنایع دستی و چرم دارند"

من هم ژورنال محصولات‌مون رو بهش دادم و رفت.

تازه فهمیدم که چه کلاهی سرم رفته، ولی بازهم امیدوار بودم که همه مدارک مهمش پیش منه و باید برگرده.

با عجله رفتم سراغ پارکینک و در ماشین رو باز کردم. هر پاکتی رو که نگاه کردم، پر بود از نیازمندی‌های همشهری، داشتم می‌زدم تو سرم که یادم افتاد، پارکینگ اینجا چقدر گرونه و باید زودتر برم تا ساعت توقف‌ام بیشتر نشده!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها


تاريخ : ٢٦ دی ۱۳۸٩ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.