زئوس،

حتی زئوس هم یارای گشودن این تورها را ندارد

که از سنگند و به دور منند.

 

مغزم فراموش کرده است

کسانی را که من، در طی راه دیده‌ام،

راه نفرت بار دیوارهای یکنواخت،

که سرنوشت من است.

 

تالارها به نظر راست می‌رسند

اما مزورانه پیچ می‌خورند،

دایره‌هایی پنهانی می‌سازند

در ته خط سالیان،

و طارمی‌ها

از گذشت روزها صاف و صیقلی شده‌اند.

 

اینجا، در این غبار نیم گرم مرمرین،

ردپاهایی هست که مرا به وحشت می اندازد.

 

هوای تهی شامگاهی صدای ناله به همراه دارد،

یا پژواک غمناک ناله را

می دانم که آنجا در میان سایه‌ها

آن دیگری کمین کرده است،

که وظیفه‌اش

به پایان رساندن انزوایی است

که این دوزخ را می‌تند و می‌بافد

 

خون مرا طلبیدن است،

و بر سفره‌ی مرگ من پروار شدن.

 

ما یکدیگر را می‌جوییم

آه چه می‌شد اگر

این آخرین روز تضادهای ما بود!

 

"خورخه لوئیس بورخس"

ترجمه‌ی احمد میرعلائی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: از دیگران


تاريخ : ٢۳ دی ۱۳۸٩ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.