دراین روزهای رمضان و در ساعاتی که همه دغدغه خرید وسایل افطار و رساندن خود بر سر سفره‌های پر از طعام دارند، خانمی خوش‌پوش و خوش طینت، سطلی سفید در دست می‌گیرد و در اطراف خیابان پالیزی دغدغه سیر کردن شکم گربه‌های محله را دارد، گربه‌هایی که همه او را می‌شناسند و از دور برایش بی‌تابی می‌کنند.

اهالی می‌گویند کار همیشگی‌اش است و سال‌هاست که در این ساعات غروب با سطل و غذاهای مهیا کرده برای گربه‌ها از راه می‌رسد. چند لحظه‌ای به او خیره شدم، جای تک تک گربه‌ها را می‌دانست و با هر کدام ارتباط عجیبی برقرار می‌کرد. از دوربین‌ها و فلاش‌های عکاسان و کف و تمجید مسئولان و افتتاح و کلنگ‌زنی خبری نبود! اما آنچنان شاد و مسرور کارش بود که گویی با انجام ان انتظار صدها سکه طلا را می‌کشد!

رخساره پر از شعف‌اش در ذهن هر مخاطبی انسانی نیکو و خردمند را حک می‌کرد که تمام فکرش کمک به دیگران است، دیگرانی که حتی همنوع او نیستند. گربه‌هایی که در بیشتر ایام، سیبل چوب و سنگ همین آدم‌ها هستند و از آنان به شدت گریزانند، با چنان اشتیاقی به گرد او حلقه می‌زدند که گویی فرزندانی‌ هستند و از صبح در بی‌تابی آمدن مادر خود مانده‌اند.

در وصف اندیشه و باور این انسان بزرگ‌منش، جز تاملی ژرف و فرد آوردن سر تعظیم چیزی نمی‌یابم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها


تاريخ : ٢٩ تیر ۱۳٩٢ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

قبلاَ مطلبی + از سر درد نوشته و به مشکل کمبود دارو و گرانی پرشتاب آن اشاره کرده بودم. این موضوع در چند روز گذشته مجدداً تکرار شد و برای پیدا کردن یک آمپول به هر دری زدم و سر از اکثر داروخانه‌‌ها درآوردم، اما مأیوس و نومید دست‌خالی از آنان خارج شدم. به دوستان شاغل در این حوزه پناه بردم که آدرس سامانه پیام کوتاه 201490 را دادند. سامانه‌ای که برای یافتن داروهای کمیاب راه‌اندازی شده و مکانیزم آن از این قرار است که شما شهر*منطقه *نام دارو را به صورت انگلیسی و صحیح وارد می‌کنید و سپس پیامکی دریافت می‌کنید که آدرس و تلفن داروخانه یا داروخانه‌هایی که این دارو، در آن‌ها موجود است را به شما می‌دهد.

با اندک امیدی که داشتم پیامک را فرستادم و در کمال ناباوری دیدم که این مکانیزم به درستی عمل کرد و با معرفی یک داروخانه و سپس مراجعه به آن توانستم آمپول را بیابم. ناگفته نماند که قیمت دارو از 4 ماه قبل که آن را 67.000 تومان گرفته بودم به 140.000 تومان افزایش یافته بود اما علیرغم تمامی این اوصاف، خوشحالم که چنین سیستمی راه اندازی شده تا اندکی به معضل و بحران دارو کمک کند. نکته جالب اینکه صبح امروز هم یکی از بستگان تماس گرفت و عنوان کرد که برای شرایط بحرانی بیمارش و یافتن دارویی که مانع از لخته خون می‌شود، بیشتر داروخانه‌های تهران را زیرپا گذاشته است و از من سراغ کسانی را می‌گرفت که امکان خریداری و ارسال آن را از کشورهای دیگر داشته باشند. بلافاصله نام دارویش را به این سامانه پیامک زدم و آدرس دو داروخانه را که ارسال شده بود، برایش فرستادم. پیگیر که شدم با آن‌ها تماس گرفته بود و هر دو داروخانه آن قرص‌ها را داشتند.

در بیان این تجربه و اطلاع رسانی آن از طریق وبلاگ تردید داشتم، اما امید به اینکه با یافتن هر دارو همنوعی بهبود می‌یابد، باعث شد تا موضوع این سامانه را با شما نیز به اشتراک بگذارم. شاید بخش زیادی از مخاطبان این وبلاگ نیز از طریق کانال‌های ارتباطی در اختیارشان، بتوانند چنین موضوعی را در سازمان‌ها اطلاع‌رسانی کنند. مطمئن باشید با اوضاع حاد دارویی کشور و مسائلی که در این چند روزه شاهد آن بوده‌ام، خیلی ‌ها نیازمند این شماره هستند، پس در اشتراک آن با سایرین درنگ نکنید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ۱٦ تیر ۱۳٩٢ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

با جمعی از تغییر تعابیر در خصوص انسان‌های شاغل در سازمان‌ها می‌گفتیم که چگونه بعضی از سازمان‌ها واژه‌ها را به سهولت تغییر می‌دهند و نگرش را به همان سبک و سیاق گذشته، باقی می‌گذارند. چگونه واژه نیروی انسانی را که در نگاهی سطحی و کلی همطراز استفاده از توان و قدرت فکری و جسمی انسان‌هاست و به تعبیری رویکردی ماشینی در دل آن نهفته است به منابع انسانی سوق می‌دهند که استفاده از این نیروها را به منبعی در اختیار سازمان، بدل می‌کند و به تبع آن این منابع در مصارف و نحوه بکارگیری، نیازمند درایت و مدیریت صحیح و شایسته می‌شوند. درتکامل این واژگان سرمایه انسانی را وارد ادبیات سازمان می‌کنند و به باوری می‌خواهند از دانش و نگرش و مهارت این منابع به شکل سرمایه‌ای رقابتی و ارزشمند بهره ببرند.

اما همه این مناقشه‌ها در کلام اتفاق می‌افتد و در رویکردها و نگرش‌ها تمایزی رخ نمی‌دهد و آن نیرو- منبع- سرمایه، تنها هزینه‌ای است که باید تا می‌توان از آن کاست و بر سود سازمان افزود. شاید این شرایط در چند سال اخیر و با مشکلات رخ‌داده در بازار کار به وضوح تشدید شده و سازمان‌ها با این تفکر که عرضه نیروی انسانی به وفور صورت می‌گیرد، ضرورتی برای نگه‌داشت آن نمی‌یابند.

در دیگر سوی این معادلات نیروی کار قرار گرفته که او نیز باور و تعابیرش را نسبت به شغل تغییری محسوس داده است، به گونه‌ای که اگر در همه این سال‌ها متولیان منابع انسانی در تلاش برای نزدیک کردن کارفرما و کارکنان به یکدیگر بوده‌اند، این شکاف به تعبیر نگارنده امروز بیشتر شده و هر یک دیگری را بواسطه شرایط خاص اقتصادی و معضلات متعاقب آن، به بی‌توجهی و اهمال در قابل دیگری متهم می‌کند.

اگر تا چند وقت قبل امنیت شغلی به نیاز اساسی و انگیزه اصلی نیروی کار بدل شده بود، امروزه بیشتر آنان در پی جدایی و مراجعه به اداره کار و استفاده از بیمه بیکاری هستند، تا شاید با دریافت آن و سپس پیدا کردن شغل‌های چندگانه (فارغ از مشکلات پرداخت بیمه و ...)، بتوانند با سهولت بیشتری امرار معاش کنند. اگر تا دیروز همه اصرار داشتند تا کارفرما بیمه و مالیات حقوق‌شان را به درستی پرداخت کند و افراد با پشتوانه بهتری پای در مسیر بازنشستگی بگذارند، امروزه اطمینان به آینده و دریافتی‌های بازنشستگی و ... (با توجه به اخبار و شایعات مختلف از وضعیت سازمانی که باید عهده‌دار این مسئولیت باشد)، کمرنگ‌تر شده و بارها شاهد بوده‌ایم که افراد به منابع انسانی سازمان‌ها مراجعه کرده و درخواست آن را داشته‌اند که سازمان راهی برای دور زدن قوانین بیابد و مبالغ کمتری را در لیست‌های بیمه و مالیات ارائه دهد، تا شاید از این طریق افراد دریافتی بیشتری داشته باشند و مجبور به تحمل این حجم کسورات بابت بیمه و مالیات در فیش‌هایشان نشوند. بخش زیادی از این درخواست‌ها به بی‌اعتبار شدن دفترچه‌های اعتباری درمان تامین اجتماعی برمی‌گردد که عملا به بی‌استفاده‌ترین سند یک کارمند بدل شده است.

اگر تا دیروز در اندیشه رشد و توسعه دانش و مهارت‌های خود بودند و با این باور که با پربار شدن آن‌ها هر دوی سازمان و فرد منتفع می‌شوند، امروزه در محیط کار مدام به بالا و پایین شدن نرخ‌ها چشم دوخته‌اند و در وادی لایتنهاهی فکر، به پیدا کردن راه و چاه موفقیت یا رهایی از مشکلات مالی می‌اندیشند.

موضوعات عنوان شده بخشی از دغدغه‌هایی است که هر روز کار را برای دو طرف این ماجرا (کارفرما و کارمند) دشوارتر می‌کند و تبعات و مسئولیت‌های پر کردن فاصله این دو و تلاش برای حفظ رضایت و رابطه برد-برد طرفین، واحدهای منابع انسانی را بیش از هر زمانی پرچالش، پراسترس و پرحاشیه کرده است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ۱٢ تیر ۱۳٩٢ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی , لطافت طبع


تاريخ : ۱٠ تیر ۱۳٩٢ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

نغمه ثمینی، نمایشنامه‌نویس- روزنامه شرق پنج‌شنبه ۶ تیر۱۳۹۲ 

فرودگاه بهترین جای دنیاست، به شرط آنکه مسافر باشی و نه مهاجر. مسافر می‌داند که برمی‌گردد، دلش به ریشه‌هایش خوش است، به دوستان و آشنایان، به خانه گرم و نرمش، به آرامشی که بعد از بازگشت در انتظار اوست و بابت همین آرامش حتمی هم خطر می‌کند، تجربه می‌کند و ته جیب‌هایش را درمی‌آورد. مسافر می‌تواند ساعت‌های طولانی ترانزیت را در فرودگاه‌های جهان بنشیند به تماشای آدم‌هایی از ملیت‌های مختلف. مسافر نه اضطرابی دارد و نه دل‌نگرانی خاصی. چمدانش نیامد هم نیامد. چمدان مسافر حامل چند تکه لباس سفری است و وسایل دم‌دستی. نیامد، می‌شود همه را از اول خرید و گذاشت سرجایش. اما وضعیت مهاجر فرق می‌کند. فرودگاه جهنم مهاجر است. می‌داند قرار نیست برگردد. می‌داند ریشه‌هایش را جا گذاشته. نه به زبانش اطمینان دارد، نه به ظاهرش، نه به داشته‌هایش. فرودگاه مکان ‌اضطراب و تردید است برای مهاجر. دلش می‌خواهد زودتر از این جهنم بیرون بیاید و زودتر برود به جایی که باید. چمدان مهاجر همه زندگی اوست. چمدانش هم حامل چیزهایی است که آورده و هم حامل چیز‌هایی که نیاورده. محتویات چمدان‌ مهاجر، تنها دلگرمی اوست. انتظار مهاجر برای آمدن چمدانش سخت دراماتیک‌تر از انتظارمسافر است. من هم در بهشت فرودگاه بوده‌ام و هم در جهنم فرودگاه. در سال‌ها سفر به جاهای مختلف فرودگاه برایم بهشت بود.

خوشی اصلی سفر در فرودگاه بود و نه در مبدا. اما در تابستان سال نود ناگهان مهاجر شدم. برای اولین‌بار در زندگی‌ام چمدانم را برای مهاجرت جمع کردم و نه مسافرت و همان‌موقع بود که دانستم همه‌چیز زمین تا آسمان با گذشته فرق می‌کند. چشم‌هایم را بستم و پریدم میان فرودگاه/ جهنم! مکان محبوبم تغییر ماهیت داده بود. شبیه قبرستان، شبیه مرده‌شوی‌خانه. اینکه بعد چه بر سرم آمد داستان دیگری است، اما همین تجربه دشوار منجر شد به نوشتن اینجا کجاست؟ ایستاده بودم کنار ریل چمدان و مضطرب منتظر آمدن چمدانم بودم. فکرها دیوانه‌وار می‌آمدند و می‌رفتند. چرا اینجا هستم؟ کدام فشار بیرونی، کدام ناکامی اجتماعی، کدام متن‌های درکشومانده مرا واداشته که حالا اینجا باشم؟ در صف کنترل پاسپورت نگاه‌های خیره مسافران را دیده بودم به پاسپورت ایرانی‌ام و ناخودآگاه سعی کرده بودم پنهانش کنم. و حالا این عذاب‌وجدان هم بر همه چیز‌های دیگر آوار شده بود. همان لحظه‌ها بود که برای فرار از موقعیت دشوارم پناه بردم به ایده کوچکی که داشتم و سعی کردم در ذهنم گسترشش دهم. و این گسترش ماه‌ها طول کشید تا آخر پاییز نود که متن نوشته شد...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , از دیگران , هنر


تاريخ : ۸ تیر ۱۳٩٢ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

برخی واژه‌های مصوب فرهنگستان به نقل از ایسنا:

 «کادر» (cadre): «پایوران» (گروهی متشکل از افراد متخصص در یک زمینه)، «واکمن» (Walkman): «پخش همراه»، «فلش تانک» (flash tank): «آبشویه»، «تیزر» (teaser): «آگهی تلویزیونی»، «مگنت» (magnet): «آهن‏‌ربا»، «سوپراستار» (superstar)، «اَبَرستاره»، «اولتیماتوم» (ultimatum):«اتمامِ‌ حجت»، «هیتر» (heater): «اجاقک»، «اسپری» (spray): «افشانه»، «فیبر» (fiber):«الیاف»، «پوینت» (point): «امتیاز»، «گلایدر» (glider): «بادپَر».

 «کانتینر» (container):«بارگُنج»، «بورس» (bourse):«بهابازار»، «کابل» (cable): «بافه»، «توستر» (toaster): «برشته‌‏کن»، «چیپس» (chips): «برگک»، «فایل» (file): «پَرْوَن‌جا» (محفظه‏‌ای کشویی برای نگه‌داری پرونده‏‌ها، پرون‌جا از ادغام دو واژه‌ی «پرونده» و «جا» ساخته شده است)، «زونکن» (Zonnecken):«پَرْوَندان» (نوعی پوشه با ابعاد بزرگ و جلد ضخیم که معمولاً در ادارات برای بایگانی مدارک از آن استفاده می‏‌شود. پروندان از ادغام واژه‌ی «پرونده» و پسوند «دان» ساخته شده است)، «کاور» (cover): «پوشن» (پوشش محافظ برای اشیایی مانند لباس و کتاب که از از ترکیب «پوش» و «ن» (پسوند اسم ابزارساز) ساخته شده است)، «کپسول» (capsule): «پوشینه»، «دسر» (dessert): «پِی‏‌غذا»، «آوِِِن» (oven): «تاوَن» (اجاق بسته برای پخت‌وپز، از ترکیب «تاو» (تاب) و «ن» (پسوند اسم ابزارساز) ساخته شده است.)، «کراکر» (cracker): «تُردَک» (نوعی بیسکویت ترد و شکننده و معمولاً شور)، «فانتزی» (fantasy): «نامتعارف؛ غیرمعمولی؛ غیرضروری»، «وارمِر» (warmer): «چراغک»، «پاراگلایدر» (paraglider): «چتربال»، «کپی‌رایت» (copyright): «حق نشر»، «پاستا» (pasta): «خمیراک».

 

همکارم در حالی که برگک می‌خورد، رفت پَرْوَندان را از پَرْوَن‌جا خارج کند و برگه‌ها را در پوشن قرار دهد!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , از دیگران , لطافت طبع


تاريخ : ٥ تیر ۱۳٩٢ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.