صحبت از Engagement نقل محافل منابع انسانی است و تقریبا همه اهالی این وادی اذعان دارند که برای موفقیت پایدار در عرصه‌های مختلف کسب و کار یکی از ضرورت‌های کارکردی این حوزه است.

از آن‌جا که این واژه نیز به مانند بسیاری از واژه‌های تخصصی حوزه مدیریت، جایگزین مناسبی در زبان فارسی ندارد دریافت آن نیز برای سایرین دشوار می‌نماید. تکرار و نگاهی گذرا به Engagement، شاید منجر به تشریک مساعی در فضای مجازی و راهنمایی‌ شما بزرگواران برای یافتن معادل مناسبی از این واژه در فارسی شود.

Engagement: the extent to which, people enjoy and believe in what they do and feel valued for doing it.

استنباط از این تعریف را می‌توان در قالب جملات زیر بیان کرد:

  • لذت بردن از کاری که متناسب با روحیات، استعدادها و مهارت‌های افراد است
  • باور داشتن به اهمیت کاری که انجام می‌دهیم و اثر آن در موفقیت سازمان و جامعه
  • به تناسب وظایف و مسئولیت‌های در اختیار قدردانی لازم نیز از متولی شغل انجام پذیرد.

همچنین در همین رابطه به مدل‌هایی برخوردم که جمع‌بندی ساده‌ای از مفاهیم آن‌ها را در قالب شکل زیر آورده‌ام:

 

بی‌صبرانه منتظر واژه‌های معادل و پیشنهادی شما برای Engagement هستم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ | ٢:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

فیلم خوش‌ساختار و پر محتوای The Best Exotic Marigold Hotel را دیدم که داستان مسافرت تعدادی پا به‌سن گذاشته‌ی بریتانیایی، به کشور هند بود. فیلم پر از رنگ و لعاب و دیالوگ‌های پرباری‌ست که در خلال حضور این میهمانان و فرایند انطباق آن‌ها با جامعه شلوغ هند، رد و بدل می‌شود.

گزیده‌ای از این دیالوگ‌ها که می‌تواند منشاء دگرگونی و تغییر رویه‌‌ی هر انسانی برای ادامه حیات باشد:

 

  • همه‌چی آخرش ختم به‌ خیر می‌شه ... اگه الان هیچ چیز روبراه نیست، یعنی هنوز به آخرش نرسیده.
  • اولش شما در حال غرق شدن هستید، اما به تدریج متوجه می‌شید که مثل یک موج می‌مونه، اگر مقاومت کنید، غرق می‌شید. اگر شیرجه بزنید و شنا کنید، از اون طرف به سلامت خارج می‌شید.

این یه دنیای جدید و متفاوته که چالش اصلی کنار اومدن باهاشه، نه فقط کنار موندن از آن

  • این یک حقیقته، کسی که ریسک نمی‌کنه، نه چیزی داره و نه به چیزی می‌رسه.

تنها چیزی که ما از آینده می‌دونیم اینه که حتما متفاوت با زمان حال‌مونه، اما شاید از این می‌ترسیم که نکنه آینده‌مون هم مثل گذشته‌مون بشه ...

پس بهتره با آغوش باز تغییرات رو پذیرا شویم. 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: هنر


تاريخ : ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ | ۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

روزنامه اعتماد 14 بهمن ماه، خاطراتی منتشر نشده از سید علی صالحی در مورد احمد شاملو به چاپ رسانده بود که همچون بقیه آثار این استاد فرزانه، حاوی ضرافت‌ها و نکات پرارزشی بود. بخشی از این خاطرات که فاصله دو دیدار ایشان با احمد شاملو را روایت می‌کند از این قرار است:

هفته بعد در صحن دانشکده هنرهای دراماتیک، علی اکبر و یحیی از دور کتاب جمعه را نشانم دادند. نزدیک‌تر، دیدم شاملو با چه احترامی... صفحه نخست! «شال» شعر بی نظیری بود. و بعد خیلی‌ها استقبال کردند و... هفته بعدتر، در محل سه‌شنبه‌های کانون نویسندگان از الف. بامداد بی‌غروب تشکر کردم. کمی ظریف و با حیرت پرسید: «تو چقدر جوانی صالحی!... » و صحبت به درازا کشید، سراغ هوشنگ چالنگی را گرفت و اینکه چه فکر می‌کنی، چرا جنوب و مسجدسلیمان این همه شاعرپرور است. گفتم از فلاکت است. هر کجا فقر بیداد می‌کند، تولید شعر هم بالاست. صبر کرد، نگاه کرد، بعد هم... ساعت تنفس تمام شد، رفت پشت میکروفن و یادم هست از صدای پای فاشیزم سخن گفت و متلکی به یکی از بزرگان کانون... که بیشتر شوخی بود البته: گفت همین طور دارد برای خلق الله قاه قاه گریه می‌کند و... و سالی نرفت که انشعاب و آن حکایت‌ها، و سالی نرفت بعد... که کانون را از درون و بیرون متلاشی کردند. تا سال‌ها بعد و بعد، همان ایام که مجله آدینه تازه به اهتمام سیروس علی نژاد پا به عرصه نهاد و بی‌نظیر بود در آن برهوت. یک روز سرد زمستانی بیژن جلالی سر تا پا زره‌پوش از هراس زمهریر به خانه ما آمد. حرف و شعر و حدیث و حوصله، تا گفت: «صالحی، شاملو هم همین‌جاست، همسایه شما!» گفتم: «می‌دانم.» آن ایام عجیب، زمستان و تابستان، من بیشتر با کلاهی فرودینه تا بال دو ابرو به کوچه و خیابان می‌آمدم. بارها شاملو را دیده بودم، آیدای عزیز را دیده بودم. حتی شیرکو بی کس از سوئد آمده بود گفت:«من میهمان بامدادم، باهم برویم!»گفتم: «وقتش نیست!» و وقتش وقتی رسید که شاملو و آیدا از خیابان پاسداران کوچ کرده بودند «دهکده» ــ فردیس کرج! یعنی سال ها بعد ــ به گمانم 1372 بود، همراه مسعود خیام و دوستان دیگر به دیدن بامداد رفتم. حیرت‌آور است، این بار گفت: «چقدر پیر شده‌یی صالحی.» یادم رفت به نخستین دیدار و جوانی آن سال‌ها، گفتم: «جوانی و پیری تفاوتی ندارند استاد، فقط یک تفاوت کوچک! جوانی می‌آید و می‌رود، اما پیری می‌آید و می‌ماند!» یک لیوانی دستش بود به قدر یک پارچ آب و آن خنده و محبت و خستگی.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: از دیگران , هنر


تاريخ : ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

پسته‌ها خندانند

شاد و مسرور تورم‌هایند

نه که خود چاق شوند

بلکه از دولت یارانه ما

سهم‌شان گشته فزون

من به بازار شدم

لحظه‌ای هفته پیش

رقمش بود چل و شیش

اندکی تا دو سه روز

بعد از این جریانات

ناگه از شصت فزون

قیمتش کرده صعود

رقمش تا عرش است

بر سر سفره عید

بعد از این‌ها گویا

خبری از رخ خندان تو

حاشا که بماند برجا

چهره‌ها گریانند

من چقدر خوشحالم

پسته‌ها خندانند!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: لطافت طبع


تاريخ : ۱٧ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

تصاویری که در این پست درج شده‌اند، مربوط به چهارراه مسجد قدس در سعادت‌آباد است، در طی سال جاری چراغ‌های راهنمایی این چهارراه هراز گاهی دچار اختلال شده و عبور و مرور را همانگونه که در تصاویر مشاهده می‌کنید، دچار اختلال می‌کرد.

اما آنچه در میان این تصاویر دیده نمی‌شود، حالات روحی و روانی رانندگانی‌است که در چنین شرایطی گرفتار آمده و هر یک به طریقی به دنبال رهایی از وضعیت پیش‌رو هستند. معطلی و کندی ترافیک‌هایی از این قبیل که برنامه‌ای (پلیسی، رفع اشکال چراغی، مرام جمعی از رانندگان لاین‌های دیگر و ...) نیز برای روانی آن متصور نیست، باعث برخاستن صداهای ممتد بوق، جاری شدن الفاظ ... و گاهاً درگیری‌های فیزیکی میان رانندگان می‌شود. آنهم در شرایطی که بر اساس شاخص‌ها و مشاهدات اخیر، صبر و حوصله مردم به شکل عجیبی کم شده است.

چراغ‌های نصب شده در معابر، می‌توانند با ذهنیتی که از زمان‌بندی و برنامه‌ریزی به‌عمل‌آمده برای پشت‌سر گذاشتن ترافیک، در اختیار راننده قرار می‌دهند از تنش‌ها و مشکلاتی اینچنینی به شکل موثری جلوگیری کنند. حال این پدیده را به سازمان‌ها تسری دهید که نیازمند برنامه‌ریزی و کنترل‌های موثری در طول فعالیت و از سوی لایه‌های مختلف آن هستند.

بودن چراغ راهنما را استعاره از اهداف روشن و تدوین شده قلمداد کنیم، در این حالت مسیر حرکت اعضای سازمان‌ توسط همین چراغ‌ها (اهداف) به روشنی آشکار شده و همه حول محور دستیابی به آن و در مسیرهای مشخص خود، مشغول حرکت و تلاش هستند. در این میان اختلالات و بحران‌های محیطی، موجب کدر و مبهم شدن مسیر و دستیابی به اهداف می‌شوند. در چنین فضایی رسیدن به آن اهداف برای اعضا به سهولت متصور نیست. لذا همچون تصاویر درج شده همه در معابر خود، حیران مانده و به جای همگرایی و دنبال کردن دورنمای پیش‌رو، در تلاش برای سبقت و پیشی گرفتن از بقیه برمی‌آیند، آنهم به شیوه‌هایی که تا قبل از آن رایج نبوده است. در چنین شرایطی، مشاهده پیامدها و عوارض زیر کاملاً طبیعی می‌نمایاند:

  • نعره کشیدن در سازمان و از دست دادن کنترل‌ اعصاب
  • تلاش برای خراب کردن عملکرد سایرین و جار زدن موفقیت‌های خود
  • به رخ کشیدن نقاط قابل بهبود همکاران، بیش از نقاط قوت
  • از دست دادن انسجام و وحدت در دنبال کردن هدف و متوسل شدن به عملکردهای شتابزده برای عبور از بحران‌
  • تعدیل شتابزده نیروهایی که به نظر می‌رسد، سهمی در پیشبرد اهداف سازمان ندارند
  • استفاده از شیوه‌های ناصحیح و غیراخلاقی در رقابت
  • دور زدن ضابطه‌ها و مقرراتی که می‌تواند به ادامه حیات سازمان کمک کند
  • چشم‌پوشی از کیفیت و کمیت متناسب محصول و خدمات
  • دور شدن از اصول مشتری‌مداری (در داخل و خارج سازمان)
  • ...

در سال‌های اخیر با توجه به شتاب سریع تورم، کاهش ارزش پول ملی، مشکلات عرضه و تقاضای نیروی کار، مشکل تامین نقدینگی سازمان‌ها، معضلات گشایش اعتبار، چالش‌های ورود مواد اولیه و ... بیش از هر زمانی شاهد نابسامانی‌های عنوان شده در سازمان‌ها هستیم. در چنین شرایطی یکی از مهمترین رسالت‌های متولیان منابع انسانی، ترویج و یادآوری اخلاق در میان همه اعضای سازمان و تلاش برای آموزش مدیریت و نحوه مواجهه با بحران به شیوه‌ای موثر و کارآمد در سازمان‌هاست. هر چند که طراحی و تدوین چنین استراتژی‌ها و سیلابس‌هایی، خود بحران تلقی شده و کاری بسیار دشوار است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ۱٤ بهمن ۱۳٩۱ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

شاید بارها شعر زیبایی را که منسوب به امیر فخرالدین محمود بن امیر یمین‌الدین (یا همان ابن یمین) شنیده‌اید و در بسیاری از محافل و جلسات از آن بهره‌ جسته‌اید:

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند

آگاه نمایید که بس خفته نماند

 آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

 آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

آنچه این اواخر برایم جلب توجه کرد، شباهت عجیب این شعر (که در سده هشتم هجری سروده شده است)، با مدلی تحت عنوان "مدل چهار مرحله یادگیری هر مهارت جدید" است که سال‌ها بعد در 1970 نوئل بارچ بسط یافت. این مدل بعدها در بسیاری از منابع علمی، به آبراهام مازلو منسوب شد.

برای تببین موضوع، می‌توان هر یک از مراحل مدل را به بخشی از این شعر زیبا نسبت داد:

 

مرحله اول همان جهل مرکب است که در آن فردی ناشایست، نا آگاه و متوهم در این وادی طی طریق می‌کند و بعید نیست که علیرغم نبود شرایط، تصدی مشاغلی پرطمطراق را یدک بکشد و با خود اینگونه اندیشه کند که علامه دهر است و بی‌ کم و کاست، آسیب بودن و کار کردن در کنار چنین افرادی بر همه آشکار است.

آن کس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

مرحله دوم حاوی آگاهی و شناخت از ناتوانی‌ها است و فرد باید برای رفع آن، با اشراف به آن‌ها همت گماشته و چاره‌ای بیاندیشد:

آن کس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

در سومین مرحله است که شایستگی‌های فرد و اشراف بر آن‌ها، توامان باعث تعالی و پیشرفت وی می‌شوند:

آن کس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

مرحله چهارم خواب غفلت است و بلایی است که شمار زیادی از افراد در موقعیت‌ها و شرایط مختلف کار و زندگی، با آن دست به گریبان‌اند و در سازمان‌ها این مهم تا حدود زیادی بر عهده ماست (جمع منابع انسانی) که با اتخاذ تدابیری به منظور شناسایی و تشخیص شایستگی کارکنان، از طریق مکانیزم‌های مختلف آنان را به شناخت قابلیت‌هایشان رهنمون سازیم:

آن کس که بداند و نداند که بداند

آگاه نمایید که بس خفته نماند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی , هنر


تاريخ : ٩ بهمن ۱۳٩۱ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

می رسد آوای تاریخم به گوش                    کای مدبر جامه‌ی عبرت بپوش

روزگاری پرتو علم و هنر                              در جهان تابیده از این بوم و بر

روزگاری آفتابی بوده‌ایم                              هر سوالی را جوابی بوده‌ایم

گرچه اکنون خسته و فرسوده‌ایم                  روزگاری عرش می‌پیموده‌ایم

هر که جانش حله تحقیق یافت                   هفت گوهر را هفت اقلیم یافت

ما شنیدیم و خودی آراستیم                       در پی این آرزو برخاستیم

جستجو کردیم هفت اقلیم را                      عشقمان می‌داد این تعلیم را

عشق را در جان خود پرورده‌ایم                   هفت گوهر ارمغان آورده‌ایم

هفت جام از هفت ساقی هفت دست         تا رویم از نو به میدان، مستِ مست

باده‌ای رنگین که حیرت آورد                        باده‌ای کز نو به غیرت آورد

این شراب کهنه را از نو بنوش                     چشمه‌ای شو از درون خود بجوش

زنده یاد مجتبی کاشانی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مدیریت منابع انسانی , از دیگران , هنر


تاريخ : ۸ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

اگر قبلا مرسوم شده بود که تنها در محیط‌های پراسترس کاری، سالن‌های غذاخوری، فضاهای عمومی، سالن‌های ترانزیت فرودگاه و راه‌آهن، طنین موسیقی به گوش می‌رسید، امروزه با پرتابل شدن تکنولوژی، در هر گوشه‌ای و با هر سن و سالی نظاره گر مردمانی هستیم که هدفون در گوش، در جستجوی اندکی آسایش‌اند. طبیعی‌است که در میان فشارها و استرس‌های روحی و روانی (که این روزها بخش اعظم آن، ناشی از شرایط بد اقتصادی است)، آلودگی‌های صوتی کلان‌شهرها (بخصوص تهران)، دغدغه طی کردن مسیرهای طولانی و ... این گزینه بتواند اندکی از مشکلات کاسته و آرامشی مقطعی برای مردم فراهم کند.

در این میان نظاره دو طیف، برایم بیش از سایرین برایم جلب توجه می‌کند. انسان‌های پیر و فرسوده که این اواخر به جمع هدفون به گوشان اضافه شده‌اند و ساعاتی از روز را در اتوبوس، مترو، تاکسی و ... به موسیقی گوش جان سپرده‌اند. اگر فرصت فراهم شود و بتوان اندکی به رخساره خسته‌شان خیره شد، اثر آهنگ‌هایی که نمی‌دانی چیست، بر رخساره‌شان کاملا مشهود است و با هر ملودی، عضلات چهره‌شان به انقباض و انبساط درمی‌آید. آنچه پیداست تم ملودی اینگونه مخاطبان، آرام و دلنشین است و گاها تبسم شیرینی را بواسطه تجدید خاطرات بر لبانشان می‌نشاند.

طیف دیگر مخاطبان این موج نوین، جوانانی هستند که ظاهرا علاقه‌ای به آهنگ‌های آرام و یکنواخت ندارند که این موضوع را می‌توان از صدای زیاد موسیقی‌شان که گاها به اطراف آنان نیز سرایت می‌کند متوجه شد. حرکت‌های ریز! سر و گردن و پا نیز، هر چند به سختی قابل تشخیص است، از نشانه‌های جنس موسیقی آنان است. هر چه هست با آن دلخوشند و در فکر رویاهایشان غرق گشته‌اند.

اگر بتوان توصیه‌ای از جنس منابع انسانی به این نوشته کوتاه افزود، ضرورت‌های کارکردی فراهم شدن آرامش از طریق موسیقی است. کسانی که در ابتدای روز و در ساعات پر مشغله آن، به شنیدن موسیقی دلخواه‌شان می‌پردازند، کمتر از سایرین مستعد حرکت‌های پرخاشگرانه و عصبی هستند و چه بسا با آرامش بیشتر، منبع الهام محیط‌های کاری خود شوند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ٤ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.