در یک نقطه از دنیا (انگلیس) خانواده سلطنتی در تدارک جشن ازدواج "پرنس ویلیام" و نامزدش "کیت میدلتون" به بهترین شکل ممکن و با دعوت از میهمانان سرار دنیا هستند.

در گوشه ای‌دیگر، همان چین خودمان، صنعتگران با ساختن صنایع دستی مختلف، اعم از بشقاب، لیوان،‌جامدادی و ... منقش به عکس شاهزاده و نامزدش، در فکر کسب درآمدهای هنگفت از این عروسی هستند.

در تازه‌ترین کار هم بدلیجات سازان چین، حلقه نامزدی اهدایی شاهزاده به نامزدش در سطح وسیعی کپی برداری کرده‌اند و از فروش چشمگیر آن سودآوری کرده‌اند.

این راز موفقیت کشوری است که با داشتن جمعیت بسیار زیاد، نیروی انسانی خود را به شکلی پرورش داده که از کوچکترین اتفاقات در سراسر دنیا استفاده کرده و از آن فرصتی برای رشد و اعتلای اقتصادی خود می‌سازند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , سایر حوزه‌های مدیریت


تاريخ : ۳٠ دی ۱۳۸٩ | ۸:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

حکایت جالب و در عین حال ناراحت کننده‌ای را از زبان یک راننده، که فرد بسیار محترم و خوش‌لحنی بود شنیدم، که مناسب دیدم تا با شما به اشتراک بگذارم.

و اما این داستان جالب از این قرار است:

حوالی ساعت 10 صبح بود که یک فرد بسیار شیک و مرتب، با تعداد زیادی پرونده زیر بغل، ازم پرسید:

"آیا دربست ساعتی کار می‌کنید؟"

من هم در پاسخ گفتم:

"چرا که نه، ساعتی 6000 تومان می‌گیرم، شما هر جا که خواستید می‌ریم".

توافق کردیم که تا ساعت 5 بعداز ظهر 40000 تومان بگیرم و به مسیرهای مختلفی که مد نظر ایشان بود حرکت کنیم.

راه افتادیم و ابتدا به حوالی میدان هفت‌تیر رفتیم، که مدارک و پرونده‌ها و همچنین کاپشن خود را روی صندلی عقب گذاشت و پیاده شد و حدود 20 دقیقه بعد برگشت.

در این فاصله من نگاهی به مدارک انداختم، پوشه‌های زیادی که مهر دفتر اسناد رسمی روی آنها بود، روی صندلی عقب ماشین گذاشته شده بود و من به خیال این بودم، که لابد فرد بسیار مهمی رو سوار کردم.

موقع سوار شدن، ناراحت بود از اینکه اینها چرا پول خرد ندارند و من برای پرداخت 6000 تومان، ناچار شدم اسکناس 10000تومانی بدم و بیام.

خلاصه مسیرهای زیادی رو با هم رفتیم و من هم، هر دفعه با اطمینان بیشتری منتظرش می‌ماندم.

نزدیکای ساعت 5 شده بود که گفت، باید یه سر بریم پاساژ تندیس(تجریش). اونجا که رسیدیم، اصرار داشت که ماشین رو تو پارکینگ ببریم تا مشکلی پیش نیاد. از من هم خواست همراهیش کنم، تا داخل پاساژ یه سری کار رو انجام بده و پول من را هم از مغازه‌اش برداره. پرونده‌ها توی ماشین ماند و من گفتم که اینها را هم ببریم، ولی گفت که نیاز نیست چون تا برسیم بالا، از شاگردم می‌خوام اونها رو بیاره.

بهرحال در طبقات بالای پاساژ داخل یک مغازه شیک شد، که پس از مدتی صحبت کردن با کسایی که داخل مغازه بودند، بیرون اومد و یه ژورنال کیف و کفش چرم رو بهم داد و گفت:

"خسته شدی بیا بریم کافی‌شاپ پاساژ چیزی بخوریم".

من هم با کمال ادب دعوتش رو پذیرفتم. نشستیم و کلی خوردنی برای من و خودش سفارش داد. یک نگاهی به ته پاساژ کرد و با تعجب گفت:

"چرا این بچه‌ها پول رو نیاوردند؟"

سپس بلند شد و رفت سمت اون مغازه، من که یه ذره دچار تردید شده بودم از یکی از پرسنل کافی‌شاپ پرسیدم:

"جناب این آقا رو می‌شناسید؟"

ظاهراً مغازه‌اش همین ته پاساژه، که برگشت به من گفت:

"من تازه اومدم و هنوز خیلی‌ها رو نمی‌شناسم".

زمان زیادی سپری شد و خبری ازش نشد، از گارسون خواستم صورتحساب رو بیاره، که با کمال تعجب رقم 37500 تومان رو دیدم، بالاخره بالاشهره و قیمتها دو سه برابر. پرداخت کردم و رفتم سمت مغازه، داخل شدم و گفتم:

"قربان صاحب مغازه رو می‌خوام"

مغازه‌دار گفت:

"بفرمایید امرتون؟"

گفتم:

"منظورم همون آقایی بود که (مشخصاتش رو دادم) چند ساعت قبل اومد داخل

مغازه دار گفت:

"آها، اومده بود می‌گفت قراره چند تا مهمون خارجی برام بیاد، که تمایل به خرید صنایع دستی و چرم دارند"

من هم ژورنال محصولات‌مون رو بهش دادم و رفت.

تازه فهمیدم که چه کلاهی سرم رفته، ولی بازهم امیدوار بودم که همه مدارک مهمش پیش منه و باید برگرده.

با عجله رفتم سراغ پارکینک و در ماشین رو باز کردم. هر پاکتی رو که نگاه کردم، پر بود از نیازمندی‌های همشهری، داشتم می‌زدم تو سرم که یادم افتاد، پارکینگ اینجا چقدر گرونه و باید زودتر برم تا ساعت توقف‌ام بیشتر نشده!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها


تاريخ : ٢٦ دی ۱۳۸٩ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

دیروز به ناچار و از سر کنجکاوی فیلم 50 دقیقه‌ای بمب خنده مهران مدیری را به تماشا نشستم. فیلمی که بر اساس تعداد دانلودهای اینترنتی و فروش نسخه‌های آن توسط دست‌فروشان در نقاط مختلف شهر،‌ حکایت از تازگی برای مخاطبان داشته‌است، آنهم در شرایطی که در همین ایام قهوه تلخ این کارگردان، روزهای بسیار خوش خود را سپری می‌کند.

اما پس از تماشای فیلم، آنچه برای من و تعدادی دیگر از دوستان به واقعیت مبدل گشت، حکایت از این دارد، که تعداد زیاد دانلودها و فروش‌های چنین مجموعه‌هایی، که در گذشته نیز امثال آن را داشته‌ایم(همچون فیلم اخراجیهای مسعود ده‌نمکی) تنها بواسطه کنجکاوی و فضای پر از تبلیغ رسانه‌ای آنها اتفاق می‌افتد.

قدر مسلم هیچگاه نظرسنجی درست و بدور از غرضی در خصوص میزان جذابیت و سطح کیفی این گونه فیلمها، در میان مخاطبان جامعه ما انجام نشده است، لذا به همین دلیل نمی‌توان به صراحت، پر بیننده بودن آنها را به رضایت‌بخشی آنها ارتباط داد.

ثمره دیدن این کار، که با نام بمب خنده و یک شاهکار هنری از آن یاد می‌شود، برای من و بسیاری دیگر بدون شک، حس تاسف و انزجار از کارگردان و سایر عوامل آن است، که با به سخره گرفتن شعور و درک مخاطبان و توهین‌های آشکار به کرامت و ذات انسانیت، در طمع رسیدن به مقاصد خود به هر شکل ممکن بوده‌اند.

این فیلم با به تصویر کشیدن نهاد خانواده‌ای که به قول سازندگان آن، آماج تهاجم ماهواره قرار میگیرد، عرصه را برای فحاشی و استفاده از الفاظ رکیک و بدور از انسانیت، مناسب دیده‌اند و مخاطب را به بدترین شکل ممکن مورد حمله قرار می‌دهند.

مخاطبی که ناچار است برای مشاهده این مجموعه، آن را در کانون خانواده به نظاره بنشیند، در حالی که کارگردان آن زحمت تعیین و اشاره به گروه سنی مناسب برای دیدن این فیلم را در هیچ جایی به خود نداده ‌است، آنهم از سوی سازنده‌ای که در مجموعه قهوه تلخ به کرات از جان خود مایه می‌گذارد، تا بیننده سراغ نسخه کپی آن نرود.

در نگاهی ساده به این مجموعه، سازندگان با بهره‌گیری از دو بازیگر خردسال در نهاد خانواده نظاره‌گر ماهواره، کوشیده‌اند تا نقش دایه مهربان‌تر از مادر را عهده‌دار شده و این تلقی را بوجود ‌آورند که پدران و مادران با عدم درک و شناخت از آفاتی که می‌تواند خانواده‌شان را تهدید کند، اقدام به ترویج و اشاعه فرهنگ غلط و رفتار نادرست در خانواده می‌کنند.

در حالی که همین جناب مدیری و دیگران به خوبی واقفند که پدران و مادران بیش از هر کسی در تلاشند، تا با بهره‌مندی از تجارب خود، در راستای اعتلای رفتار و کردار درست فرزندان خود همت گمارند و اگر ابزار ارتباطی جدیدی را به درون خانواده خود می‌برند، ابتدا از مثبت بودن کارکردهای آن اطمینان یافته و با درک جامع و کاملی، تلاش می‌کنند تا با استفاده صحیح از آن مسیر رشد و ترقی اعضای خانواده خود را هموار سازند.

بهرحال وجهه و شخصیت هنری آقای مدیری به گواه بسیاری از مخاطبان، با این کار لطمه‌ای جبران ناپذیر دیده است، چرا که با این کار اخیر، در ذهن مخاطبان از ایشان، پارادوکس متناقضی از ادای رسالت هنری از یک سو و نشانه‌روی و سخیف شمردن ماهیت متعالی انسانها از سوی دیگر شکل گرفته است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی , هنر


تاريخ : ٢٥ دی ۱۳۸٩ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

زئوس،

حتی زئوس هم یارای گشودن این تورها را ندارد

که از سنگند و به دور منند.

 

مغزم فراموش کرده است

کسانی را که من، در طی راه دیده‌ام،

راه نفرت بار دیوارهای یکنواخت،

که سرنوشت من است.

 

تالارها به نظر راست می‌رسند

اما مزورانه پیچ می‌خورند،

دایره‌هایی پنهانی می‌سازند

در ته خط سالیان،

و طارمی‌ها

از گذشت روزها صاف و صیقلی شده‌اند.

 

اینجا، در این غبار نیم گرم مرمرین،

ردپاهایی هست که مرا به وحشت می اندازد.

 

هوای تهی شامگاهی صدای ناله به همراه دارد،

یا پژواک غمناک ناله را

می دانم که آنجا در میان سایه‌ها

آن دیگری کمین کرده است،

که وظیفه‌اش

به پایان رساندن انزوایی است

که این دوزخ را می‌تند و می‌بافد

 

خون مرا طلبیدن است،

و بر سفره‌ی مرگ من پروار شدن.

 

ما یکدیگر را می‌جوییم

آه چه می‌شد اگر

این آخرین روز تضادهای ما بود!

 

"خورخه لوئیس بورخس"

ترجمه‌ی احمد میرعلائی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: از دیگران


تاريخ : ٢۳ دی ۱۳۸٩ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

بعضی وقتها ساده‌ترین جواب کنار دستمونه، ولی این قدر به دور دست‌ها نگاه می‌کنیم و خود را درگیر پیچیدگی‌ها می‌کنیم، که از یافتن آن عاجزیم.

 

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.

نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت:

نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت:

میلیونها ستاره می بینم.

هلمز گفت:

چه نتیجه میگیری؟

واتسون گفت:

از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می‌گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در موازات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت:

واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که، چادر ما را دزدیده‌اند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها


تاريخ : ٢۱ دی ۱۳۸٩ | ۸:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

کاردانی، از نوع لیسانس و بالاتر!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی , لطافت طبع


تاريخ : ۱٩ دی ۱۳۸٩ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی"پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی‌های کوچولو مهربانتر می شدند؟

آقای کی گفت: البته! اگر کوسه ها آدم بودند، توی دریا برای ماهی‌ها جعبه‌های محکمی می‌ساختند، همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند، مواظب بودند که همیشه پر آب باشد، هوای بهداشت ماهی‌های کوچولو را هم داشتند.

برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد، گاهگاه مهمانی‌های بزگ برپا می کردند، چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است.

برای ماهی‌ها مدرسه می ساختند وبه آنها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند، درس اصلی ماهی‌ها اخلاق بود به آنها می قبولاندند، که زیباترین و باشکوه‌ترین کار برای یک ماهی این است، که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند.

به ماهی کوچولو یاد می‌دادند که چطور به کوسه‌ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند، آینده‌یی که فقط از راه اطاعت به دست می‌آید.

اگر کوسه‌ها آدم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت، از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می‌کشیدند، ته دریا نمایشنامه‌ای‌ روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان کوسه‌ها شیرجه می‌رفتند، همراه نمایش آهنگ‌های محسور کننده‌یی هم می‌نواختند، که بی‌اختیار، ماهی‌های کوچولو را به طرف دهان کوسه‌ها می‌کشاند.

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهیها می آموخت:

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود"

"برتولد برشت"


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها


تاريخ : ۱٦ دی ۱۳۸٩ | ۸:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

مطلبی را در خصوص خرافات در جوامع و ملل مختلف می‌خواندم، که مهمترین نکته در مورد آنها، وجود شباهتهای زیاد و عجیبی است که علیرغم بعد زیاد مسافت در نقاط مختلف دنیا خرافات از آن بهره‌مندند و عمده آنها ریشه در تاریخ آن جوامع دارند.

برای مثال، در خصوص شکستن آیینه و اینکه در گذشته اعتقاد بر این بوده است که، به سبب رخ دادن چنین اتفاقی روح انسان عذاب می‌بیند.

عدد 13 که در بسیاری از جوامع نماد نحسی و بدبیاری تلقی می‌شود و هنوز هم بسیاری از هتلهای معروف دنیا اتاقی با شماره 13 ندارند و در اکثر ساختمانهای بلند مرتبه دنیا، بعد از طبقه دوازدهم، کلید آسانسور طبقه 14 را به شما نشان می‌دهد.(که ظاهراً شکل گیری آن به اساطیر اسکاندیناوی برمی‌گردد و مربوط به لوکی خدای سیزدم آنهاست، که مظهر شر بوده و مردم از دست وی مدام در عذاب بوده‌اند.)

بر اساس یک رسم قرون وسطایی اگر گربه سیاهی از سمت چب به راست شما در حرکت باشد،‌ آن روز شما باید در انتظار پیامدهای شوم و بد این اتفاق باشید، چرا که به تعبیری گربه سیاه، زن ساحره‌ای است، که با لباس مبدل در برابر چشمان شما ظاهر می‌شود.

در خصوص چیزهای مختلفی هم که بر سر تازه عروس و دامادها می‌ریزند، روایات و داستان‌های مختلفی وجود دارد. از جمله آن برنج است که حکایت از باروری و افزایش فرزندان دارد و یا پولی که ظاهراً برای افزایش برکت و روزی بر سر آنان ریخته می‌شود.

به تخته زدن و یا کشیدن دست بر چوب هم از رسومی است، که بر اساس آنچه جستجو کردم، از زمان به صلیب کشیده شدن حضرت عیسی، رواج یافته و نمایانگر محافظت و دوری انسان از بلا و آفات زندگی است.

چشم بد و یا سق‌سیاه هم که از دیرباز برای ما واضح و مبرهن است و در خیلی از موارد توصیه شده، برای پرهیز از آن، به ذکر و بیان موفقیتها و سلامتی خود نزد افرادی که گمان می‌رود سق‌سیاه‌اند نپردازیم.

در جامعه ما همچون دیگر جوامع مثالهای متعددی از خرافات با زندگی روزمره مردم عجین شده‌اند، بدون آنکه شناخت درستی از دلایل پیدایش آن داشته باشند و یا به تاثیر آنها در زندگی خود پی برده باشند.

شخصاْ اعتقاد دارم که تمامی این خرافات، زمانی ساخته ذهن و افکار عده‌ای بوده و به دلیل احساس عجز و ناتوانی انسان در مواجهه با شرایط مختلف، به مرور رواج یافته اند، به نوعی که اعتقاد به خرافات در طول زمان برای عده‌ای دکانهای پر سود کسب و کار به راه انداخته و برای تعدادی دیگر همیشه زندگی‌ را تواْم با شرایط تقدیر شده‌ای ساخته است که انسانها کمترین دخل و تصرف را بر روی آن دارند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ۱٥ دی ۱۳۸٩ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

پروژه جالب یک دانشجو

دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می‌گذراند، به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:

  1. مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می‌شود.
  2. عنصر اصلی باران اسیدی است.
  3. وقتی به حالت گاز در می‌آید بسیار سوزاننده است.
  4. استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می‌شود.
  5. باعث فرسایش اجسام می‌شود.
  6. حتی روی ترمز اتومبیل‌ها اثر منفی می‌گذارد.
  7. حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقه‌ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می‌دانست که ماده شیمیایی"دی هیدروژن مونوکسید" در واقع همان" آب" است!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!!!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ۱٤ دی ۱۳۸٩ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

تکنیک های کاربردی نیازسنجی آموزشی
با تکیه بر الزاماتاستاندارد بین‌المللی ISO 10015



مولفان:اباصلتخراسانی، اکبرعیدی
ناشر: مرکز آموزش و تحقیقات صنعتی ایران

این کتاب جدید و کاربردی در حوزه آموزش حاوی مطالب مفیدی است که شاید مهمترین بخش آن از نگاه من، چک ‌لیست‌های ممیزی فرآیندهای آموزشی بر اساس استاندارد ISO10015 می‌باشد.

مطالب این کتاب در 5 فصل و در چارچوب استاندارد آموزش بین‌المللی ISO10015 تهیه و تنظیم شده است.

فصل اول: استاندارد آموزشی ISO10015

فصل دوم: آموزش و بهسازی نیروی انسانی

فصل سوم: نیازسنجی آموزشی

فصل چهارم: روشها و ابزارهای کاربردی نیازسنجی

فصل پنجم: مختصری پیرامون برنامه ریزی و اثربخشی آموزشی

پیوست: الزامات سیستم مدیریت کیفیت  ISO 9001:2008

همچنین معرفی کامل و جامعی از این کتاب را، می‌توانید در قسمت نگاهی به یک کتاب شماره 223 ماهنامه تدبیر ملاحضه نمایید.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مدیریت منابع انسانی , از دیگران


تاريخ : ۱۱ دی ۱۳۸٩ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

انتظارات مدیران می‌تواند از مهارتها و آموزش‌های ارائه شده به کارکنان، در تعیین موفقیت آنان مهم‌تر و موثر‌تر باشد، زیرا کارکنان در بیشتر زمانها، کارهایی انجام می‌دهند که از آنان انتظار می‌رود.(لیوینگستون، 1969، ص 81-82)

هنگامی که کارکنان به انتظارات بالای مدیران با عملکرد عالی پاسخ می‌دهند، چرخه موثری را ایجاد می‌کنند که در نتیجه آن، انتظارات مدیران افزایش می‌یابد و در مرحله بعد عملکرد کارکنان عالی‌تر از گذشته خواهد شد.

کاهش انتظارات مدیر، عملکرد ضعیف کارکنان را به همراه خواهد داشت و عملکرد ضعیف افراد نیز، ‌کاهش انتظارات مدیران و سیر نزولی را در پی خواهد داشت.(هرسی و بلانچارد، 1989، ص195)

با نگاهی ساده به دیدگاه‌های فوق، می‌توان دریافت که چرا بسیاری از نیروهای دانشگر سازمانهای امروزی، به افرادی گوشه‌گیر و منزوی تبدیل شده‌اند و به تعبیری، علیرغم تجربه و دانش در سطح بالایشان،‌ حرفهایشان خریدار ندارد. یکی از دلایل اصلی این موضوع، کاهش توقعات و انتظارات مدیران از این افراد و عدم سپردن مسئولت‌های همراستا با دانش و تخصص به آنهاست.

در جایی می‌خواندم که این افراد همچون عقاب‌های در قفسی هستند، که به تدریج عده‌ای از آنان نومید و فرسوده، با شرایط سازگار شده و تن به کارهای روتین و یکنواخت می‌دهند. عده‌ای دیگر نیز راه تغییر و جابجایی در سازمانها را می‌پیماند،‌ تا شاید سازمانی را بیابند، که توان شناخت و درک قابلیت‌های آنان را داشته باشد.

بهرحال توجه و اعتنا به مهارت،‌ دانش و تخصص افراد، جزء جدایی ناپذیر مدیریت است و بهره‌مندی از این تواناییها،‌ با بالا بردن سطح انتظارت و درگیر کردن کارکنان در کارهای چالشی توام با مسئولیت‌های بیشتر، مهیا می‌شود.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ٦ دی ۱۳۸٩ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

اخیراً در خیلی از رویدادها با قانون پارکینسون مواجه می‌شوم و بیشتر از قبل به صحت این ادعا پی می‌برم.

بر اساس این قانون:

کارها با توجه به زمانی که می توانند اشغال کنند گسترش می یابند واین گستردگی به میزان و ماهیت کار ارتباط چندانی ندارد.

مثال:

کسی که می خواهد کارت تبریک بخرد، ممکن است به علت داشتن وقت یک روز کامل را صرف این کار نماید، در صورتی که آن‌قدر وقت نمی گیرد.

همین نحوه‌ی عمل در سازمان‌ها نیز رخ می دهد:

بوروکراسی‌ها بدون آن که اهداف‌شان توسعه یافته باشد خود گسترده شده‌اند.

پارکینسون نشان می‌دهد که میزان افزایش کارکنان و واحدها همبستگی و ارتباط چندانی با میزان و نتایج حاصله از سازمان‌ها نداشته است.

او انگیزه‌ی گسترش بوروکراسی‌ها را در عامل زیر می داند:

...تمایل مدیران به داشتن مرئوسان بیشتر...

که این امر (تمایل مدیران به داشتن مرئوسان بیشتر) در واقع موجب افزایش کارکنان، ایجاد فعالیت‌های کاذب و تکراری و رشد بی‌رویه‌ی بوروکراسی‌ها می‌گردد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روز نوشت‌ها , مدیریت منابع انسانی


تاريخ : ٤ دی ۱۳۸٩ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()

مدتی قبل فرصتی دست داد، تا چند روزی را مهمان شهر زیبای سنندج باشیم. شهری که دومین شهر بزرگ کردنشین ایران و نامش تغییر یافته سنه‌دژ است.

تصمیم داشتم، مجموعه‌ای از عکسهای سفر را در فتوبلاگم قرار دهم، که به دلیل مشکلات پیش آمده برای سایت وب فتو، این کار تا بحال میسر نشده است.

بهرحال تا رفع آن مشکل، دیدن چند عکس زیبا از سنندج مهمان‌ نواز و دوست داشتنی، خالی از لطف نیست. 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سفرنامه , روز نوشت‌ها


تاريخ : ۱ دی ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ایوب اسماعیلی | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.